چهار سال پيش بود. درست چهار سال گذشته است از همان صبحی که حدود ساعت پنج و شش، به صدای ناگهان و پر اضطراب تلفن از خواب پريدم. صدای گرفتهی محمود دولت آبادی، از آن سوی سيم خبر میداد آن کس که استاده بود و فرود آمده بود در آستان دری که کوبه ندارد، دالان تنگ را به وداع در نوشته است به پايان سفری جانکاه و فرصتی کوتاه، اما يگانه.
پذيرفتن غروب بامداد، دشوار بود خاصه در آن بامداد مردادی که سرانگشتان آفتاب، در خانه ای در ميدان نور، سرخوشانه خود را تا تلفن کش داده بودند. فقط چند هفته قبل، او را در بيمارستان ايرانمهر ديده بودم. همانجا که هوشنگ گلشيری بستری بود و از همانجا رفت؛ ناگهان و بی که بداند چقدر رفتن زود است...
پس از آن، همه به سرعت جمع شديم. ما که هنوز داغ تازهی هوشنگ گلشيری را در خود و با خود داشتيم. آن هنگام، من منشی کانون نويسندگان بودم و هيئت دبيران مصمم بود، با شاملو، چنان وداع کند که شايستهی او باشد. و اين گونه، روزهايی پر از کار و دشواری و همراهی که البته مدام از کارشکنیهای حکومتی خط بر میداشت، آغاز شد.
پيش بينی اينکه جمعيتی عظيم برای وداع با شاعر به خيابان خواهند آمد، کاری دشوار نبود. در هيئت دبيران تقسيم کار شده بود و فريبرز رييس دانا، مسئول نظم بخشيدن به مراسم. قرار شد در اين کار کمکش کنيم. تعدادی از دوستان شاعر و نويسنده را به خانه اش دعوت کرديم و قرار و مدار کارها را گذاشتيم که از بيمارستان ايرانمهر تا امام زاده طاهر کرج، چه بايد کرد.

محمود دولت آّبادی، علی اشرف درويشيان، سيمين بهبهانی، محمد علی سپانلو، ناصر زرافشان، فريبرز رييس دانا، ايرج کابلی و اکبر معصوم بيگی، اعضای باقی مانده هيئت دبيران بودند. هوشنگ همه را گذاشته بود و رفته بود و کاظم کردوانی هم در ايران نبود. از آنها که آن روزها بسيار کوشيدند بايد از حافظ موسوی ياد کنم که صندوق دار کانون بود و رضا چايچی که بازرس بود و سيد علی صالحی.

و روز پنجشنبه، ششم مرداد 1379، شاعر شهر را فتح کرد. در پشت وانتی، محمود دولت آبادی، ناصر زرافشان، اکبر معصوم بيگی، رضا چايچی و من، از پشت بلندگو شعرهايی از شاملو را میخوانديم و جمعيت بزرگ، تنها برای شنيدن سطر آغازين سکوت میکرد و بعد تمامی شعر را يک صدا میخواند.
آن روز، کانون نويسندگان ايران، 120 دستگاه اتوبوس برای جابه جايی بدرقه کنندگان تدارک ديده بود. اما اين همه، برای آن جمعيت اندک بود و هر کس خود را به طريقی و وسيله ای به امام زاده طاهر رساند تا ببيند شاملو چگونه در کنار گلشيری، محمد مختاری، جعفر پوينده و غزاله عليزاده آرام میگيرد.
در آن روز، محمود دولت آبادی، فريبرز رييس دانا، ايرج کابلی، علی اشرف درويشيان، منوچهر آتشی، فرشته ساری و آيدا برای جمع و به ياد شاملو و از او سخن گفتند و من نيز.
آنچه که آن روز خواندم، خطابهای بود مناسب آن حال که اکنون، بار ديگر اينجا میآورمش، به ادای احترامی مکرر به شاملو و کاری که کرد.
« اکنون که ما چنين اندوهناک و حقگزار آمدهايم، سراسر به شاملو وام داريم. او که عشق را و آزادی را همه عمر سرود، شعرش و زندگیاش يکسر آموزگار ماست. فرزندان ايران زمين که امروز از اين گونه تلخ میگريند، چندان از بامداد، اين طليعهی بی دريغ، مايه جستهاند و بهره که تا آفتاب بر اين خاک بتابد و گياه برويد، شاکر و سپاسگزار به احترامش از جای برخيزند.
نه ديروز، امروز و همه فرداها، نسل پيش، نسل من و پس از من، شاملو را يگانه خواهند يافت؛ چنان که حافظ و فردوسی و نظامی و نيما را. ما که از کودکی تا جوانیمان از شاملو نشان گرفته، چنين ميگوييم؛ فروتن و غمگنانه.

اين صدا، يکی صدا از دهان هزاران جوانی است که شعر را و زندگی را از شاملو آموخته. پس منم، آری منم که از اين گونه تلخ میگريم. ميهن من است که از اين گونه تلخ میگريد. آفتاب را گو که بر نيايد و زمين نچرخد. مرگ را به اين خانه راهی نيست. شاعر شعر تازهای میسرايد. شعری روشن؛ برای زندگی، برای عشق، برای انسان. اين روز و همه روزها، آغازی ندارند مگر بامداد آمده باشد و باشد. بامداد، پايان ظلمات شب است. سرودیاست پرطبل تر از مرگ و جانی رهاتر از باد، بادمداد ميهن من.

او، بامداد روشن ايران زمين، طليعهی آفتاب اگر بود، اما روشنتر و گرمتر از همه آفتابها بود و اکنون، خورشيد، شرمسار و ناتوان به خاکی مینگرد که او را، عزيزترين امانت ما را، در خود گرفته است. شاملو، آن يگانهترين اما، ميهنش را و مردمش را و انسان را تنها نگذاشته است. چراغ او جاودانه در خانهاش روشن است و در حرارت اين روشنايی بی تخفيف، اين روشنايی قاطع، همه شب خويان، همه سلاخان و لادان، همه آنان که شادمانه و گستاخ، شرير و پلشت، خام انديش و مرگ انديش، از غروب بامداد ميهن من سخن گفتهاند، ذوب خواهند شد.
شاملو، شاعر ملی ما، آن جان يکه و يگانه، سالها سال، وهن و عتاب بدگاران و دشمان اهريمن خوی انديشه و آزادی را به جان خريد، اما حاشا که هرگز و هرگز سر فرود نياورد. او چنان زيست و چنان ماند که شايستهی بزرگترين دورانهاست؛ آزاده و رهيده از دام قدرت و تن دادن. وابسته نشد. مردمان و رنجشان را پاس داشت و اگر شعری سرود و سطری نوشت، تنها برای انان نوشت و هرگز از مرگ نهراسيد. پس خوشا ما؛ خوشا ما که با او زيستيم و از او آموختيم.»
امامزاده طاهر کرج، پنج شنبه ششم مردادماه 1379

از مهدی و ماهمنير خواستيم بر اما و اگرهای رايج پا بگذارند، دو سه روزی از همه جا بدزدند و بيايند اينجا پيشمان. با فرصت تنگی که بود، قرار شد جلسهای برای ناتنی هم بگذاريم و اين بهانهای شود که مهدی، پارهای از رمان تازه منتشر شدهاش را برای شماری از دوستان در اينجا بخواند. بهانهای بود که بهانههای ديگر را ببرد و پلی شود برای ديداری و احياء مراسمی تو تصور کن آيينی. روزی چند، در حال زيستن و شيوهی خود را حتی در اينجا، با همهی نظم فولادينی که دارد، بر پيرامون تحميل کردن.
در تابستانی که کمتر نشانی از تابستان با خود دارد، بيشتر از هميشه حال و هوای جايی جز اينجا دارم. ميل به يک سفر، به يک رفتن، چنان در من ريشه گرفته که در ماندن بیقرار شدهام. ماندن که نه؛ اين دو سه سال گذشته را هم گاه انگار میکنم در يک نوع رفتن مقيم بوده ام. اگر چه سالی و يا ماههايی، برای روزها و روزها ساکن نقطهای بودهام، اما هميشه و در همه حال، حس کردهام مسافرم؛ آمدهام و زود بايد برگردم. سکونتم موقت است و ديدارم گذرا. حس معلق بودن با تعليقی گاه کشنده و کشدار و گاه لذت بخش و خلسه آور در من و با من بوده است. اين پا در هوايی که دارد ممتد میشود، پلی زده بين گذشته و آينده که گاه گمان بردهام هر چه جز حال، میتواند از آن بگذرد.
من در ايران آموخته بودم که در حال بزيم. نه تنها به خاطر آموزههايی از اين دست که "دم را غنيمت شمار" و "چو فردا شود، فکر فردا کنيم" و ... نمیگويم اينها نبود. بود، اما همهاش اين نبود. گذشته آن موقع از من و ما جدا نبود. چيزی بود حلول کرده در حال که انگشتهای کشيدهاش حتی میتوانست بر صورت آينده کشيده شود؛ آيندهای که اغلب، آنقدر دور بود که نه به چشم که به خيال و وهممان هم نمیآمد. در واقع، در حال و موقعيت موجود زيستن، به نوعی بر ما تحميل شده بود، خواه ناخواه بود و اجبار. اما چيزی در من و ما میجوشيد که رنگی از اختيار و انتخاب بر اين اجبار میزد و دلپذيرش میکرد و البته کوتاه. ما، يعنی من و دوستانم،میکوشيديم و میخواستيم به زندگی خود رنگ و طعمی را بدهيم که خود میخواستيم. شيوهای که تناسب و ميانهای با رسم و شيوه رايج نداشت. در حد خود يگانه بود، با اشتباهات و اندوههای خاص و شادیها و سرورهای بیبديل. شبنشينیهايی که دست کم برای خودمان باشکوه بود و خاطره زا و روزهايی که حادثهاش، ما خود بوديم.
نمیدانم بريدن از گذشته، ضرورتا نيازمند هجرتی زمانی و مکانی است يا نه و آيا تا فاصلهای از اين دست نيفتد، اين چيزها، آن طور که حالا به نگاه میآيد، ديده خواهد شد؟ دوستانم، همان همسفران قديم، که حالا در ايرانند هم میگويند از آن روزها و شبها مدتهاست که خبری نيست. هر بار در سوالی بیجواب پرسيدهام:"چرا؟"