دو سه روزی است که هوای وين سراسر ابری است و بارانی يک ريز و مدام می بارد. طوری می بارد که خيال کنی ديگر قرار نيست بند بيايد. ياد ماکوندو و باران بی وقفه اش افتادم در صد سال تنهايی. اسم اين کتاب که آمد، باز هم يادم آمد حس شگفتی را که از اولين باری که نام اين کتاب را شنيدم، در من پيدا شد و تا امروز هربار با شنيدنش برايم تکرار شده است.
و باز تنهايی؛ خاصه در هوای ابری و سرد اينجا، بعد از سه چهار ماه شلوغ و پرديدار. تقريبا نيمی از چهار ماه گذشته را کمتر در وين بوده ام و در عوض بيشتر با کسانی که دوستشان دارم. همين همهی روزهايم را پر می کرد، آنقدر که ديگر در همين جا هم چيزی ننوشتم.
آيا من ديگر وين را دوست دارم؟ آيا اين شهر برای من ديگر کمتر غريبگی می کند؟ هربار که از سفری بازگشته ام و دوباره در خيابان های وين قدم زده ام، اين سوال به جانم افتاده.حالا سه سالی می شود ساکن شهری شده ام که نمی دانم تا کی در آن خواهم بود. تکليف خودمان را با هم هنوز روشن نکرده ايم. سه سال گذشته و من دوستان و خاطراتی پيدا کرده ام که فصل مشترک همه شان، يک جورهايی به اين شهر پيوند می خورد. شايد به همين خاطر است، که کمتر اين شهر را با خود غريبه می بينم، وگرنه، سه سال برای آشتی و يا آشنايی نبايد زمان زيادی باشد، وقتی تو تمام خود را جای ديگری جا گذاشته ای.
خب، پس آدم به واقع کجا زندگی می کند؟ آنجا که روز و شبش را می گذراند يا آنجا که ذهن و خيالش را به تمامی در تصرف خود دارد؟ البته می دانم ممکن است اين حرف ها سرريز کردهی يک دلتنگی باشد که در اين هوای ابری، ديگر طاقت در خود نگه داشتنش را نداشته ام. اما ممکن است نشانهی ديگری هم باشد. آيا ما همه در ماکوندی ذهنی و خيالی خود زندگی نمی کنيم؟