December 30, 2003

همراه با کانون نويسندگان ايران

اطلاعيه‏ي شماره‏ي 2 كانون نويسندگان ايران
درباره‏ي زلزله‏ي فاجعه‏بار شهرستان بم‏


با گذشت دو روز از وقوع زلزله در شهر بم و روستاهاي اطراف آن، اكنون عمق فاجعه بر همگان روشن‏تر شده است. ما ضمن ابرازِ هم‏درديِ دوباره با بازماندگان اين فاجعه‏ي بزرگ اعلام مي‏داريم كه فعلا مبلغي از حساب كانون صرف كمك به بازماندگان اين مصيبت شده است. به علاوه، در ظرف همين 48 ساعت اخير بسياري از افراد و سازمان‏هاي فرهنگي و اجتماعيِ داخل و خارج كشور درخواست كرده‏اند كه كمك‏هاي نقدي و غير نقدي خود را از طريق كانون نويسندگان ايران به آسيب‏ديدگان برسانند.

لازم است در همين جا اعلام كنيم اين كمك‏ها برابر شأنِ فرهنگي و اجتماعيِ كانون نويسندگان ايران، در نخستين وهله صرف تهيه‏ي ضروري‏ترين نيازها و در مراحل بعدي صرف ساختن مدرسه يا امور فرهنگيِ مشابه خواهد شد.

از ياري و همراهيِ تمام هم‏ميهنانِ داخل و خارج كشور كه مايل به همكاري اند استقبال مي‏كنيم و از آن‏ها مي‏خواهيم كمك‏هاي خود را به تهران حساب جاريِ شماره‏ي 23529238 نزد بانك تجارت، شعبه‏ي شهيد باقري، به نام آقايان علي‏اشرف درويشيان، ناصر زرافشان، و حافظ موسوي بفرستند و نسخه‏يي از رسيد بانكي خود را به تهران به شماره‏ي 8906707 فكس كنند. برداشت از اين حساب با دو امضا صورت خواهد گرفت.

فهرستِ نامِ اهداكنندگان و نيز شرحِ فعاليت‌هايِ بعديِ كانون و شرح كامل و مستند مخارجِ انجام شده از طريق نشانيِ زير به آگاهي همگان خواهد رسيد:

سايت اينترنتی کانون نويسندگان ايران

كانون نويسندگان ايران
7/10/1382

Posted by Jamshid at 11:54 AM | Comments (3)

December 25, 2003

زمزمه بر چند صفخه


3

ساعت
ساعت
دو ساعت و کمتر از فصل ِ دی گذشته است
ميل ِ بهار داريم
از قرار ِ خزان و خزر

""اين ساعتو بگير
ديگه کوکش نکن
تا عقربه واسه""


رفتيم
ميل ِ بهار و فصل ِ دی

""زبونت
آدمو آتيش می زنه
خوبه هميشه دی باشه""

سال
سال
دو عمر و بيشتر خزان و خزر

""عقرب عقربه
صفحه ساعتو نيش می زنه""


رفتيم
آن قدر که ديگر نرفتيم


از شعرهای "زمزمه بر چند صفحه" از دفتر مثل پرنده درخت را فراموش می‌کنی

Posted by Jamshid at 05:10 PM | Comments (1)

December 17, 2003

کافه نشينی

کافه‌ی اول

جهنم در ميان ِ کافه باقی بود. و حسرت بين ِ دست و استکان و لب، مسير ِ ثابتی را پرسه می‌زد. به طعم ِ تلخی و سيگار ِ روشن، گلو آواز ِِ خاموش ِ خودش را زمزمه می‌کرد. کسی آن سوی ِ من از چهره ‌اش در آينه لبخند می‌خواست و گاهی چشم ِ خود را در مسير ِ انتظارش به ميز ِ ديگری می‌برد و تا در امتدادش را نگه می‌کرد: جهنم در خيابان راه می‌رفت.

از شعرهای کافه نشينی،در دفتر" مثل پرنده، درخت را فراموش می‌کنی"

Posted by Jamshid at 08:00 PM | Comments (8)