September 22, 2003

نسيمی از کودکی‌های من

امروز صبح به همراه بهروز حشمت، به ايستگاه قطار وست بانهوف، در غرب وين رفتيم تا ورود کسی را خوش آمد بگوييم که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی مرا شکل داده است.

اين دومين باری است که نسيم خاکسار، نويسنده‌ی ايرانی محجوب و مهربان ساکن هلند، در مدت اقامت ما در اين شهر، به اينجا می‌آيد. بار نخست، دو سال پيش بود و چند ماهی از آمدنمان به اينجا نمی‌گذشت. ديدنش، برای ما، من و کيانوش، در آن حال و هوای غمزده‌ای که داشتيم به راستی لذت بخش بود و روحيه مان را کلی عوض کرد.

اما اکنون که دوباره آمده است، آشنايی‌ها شکل ديگری گرفته و بيشتر از هم می‌دانيم و خوانده‌ايم.

با اين همه، چيزی در من تغيير نکرده است. هنوز که می‌بينمش ياد همدان می‌افتم و محله‌ی چرمسازی و کتابخانه‌ی کوچکم.

ياد کودکی و نوجوانی خودم می‌افتم که حالا احساس می‌کنم چه زود سپری شد و من هرگز آن گونه که بايد و شايد نزيستمشان. نه در کودکی‌ام و نه در نوجوانی‌ام نشانه‌ی چندانی از حال و هوای مخصوص چنين دوره‌ای در زندگی نمی‌بينم.

با اين حال، از اين دوران يادگارهايی با خود برداشتم که بعدها هميشه به شکلی به خاطرم آمدند و در خاطره‌ام ماندند.

اولين بار که چنين حسی پيدا کردم، مربوط به روزهايی بود که به عنوان ويراستار در مجله رشد معلم کار می‌کردم. سال هفتاد بود يا هفتاد و يک اگر اشتباه نکنم. مطلبی را برداشتم و چشمم به اسم نويسنده‌اش که افتاد، خودکار را روی ميز گذاشتم و به جايی در موزاييک های کف اتاق خيره شدم که انگار داشت کودکی‌هايم را نشانم می‌داد.

خودم را می‌ديدم با کتاب نقابداران جوان، نوشته‌ی محمود حکيمی.

و چند سال گذشته بود که حالا مطلبی از او در دست من بود برای ويرايش؟ به مطلب دست نزدم و فقط چند جايی را با رسم الخط رايج مجله هماهنگ کردم.

چند سال بعد، اين حس دوباره به سراغم آمد، شديدتر و پررنگ تر. وقتی به اقتضای بودن در کانون نويسندگان، علی اشرف درويشيان را مرتب می‌ديدم.

هرجلسه که او بود، من ناخواسته مسافر روزهای سپری شده بودم و يادهايی در من زنده می‌شد.
ياد بعضی نفرات روشنم می‌دارد.

خواندم که علی اشرف به سفری اروپايی آمده و از نروژ، اکنون به سوئد رفته است. چقدر دلم برايش تنگ است. با آن صورت نجيب و چشم‌های مهربان. او چکيده‌ی تمام تصويری است که من از آموزگاران و دانش آموزان روستايی دارم و چيزی بيش. تصويری است از کتابخوانی و مجله خوانی من در هفت و هشت سالگی و بعد: سلول 18، از اين ولايت، آبشوران و...

و اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که دو سه ماهی پس از آمدنم به اينجا، باز چهر‌ه‌ای را ببينم که مرا به آن روزها بازمی‌گرداند. نسيم خاکسار که آمد، نسيمی آمد که بوی خاک کودکی و نوجوانی‌ام را می‌داد‌. آمد و من يک راست از وين به همدان رفتم. به آن کتاب‌ها که همه چيزم بودند و لذتی بی بديل را نصيبم می‌کردند.

اکنون نسيم دوباره اينجاست، يعنی من دوباره بازگشته‌ام به همان روزهای از دست رفته و چيزی بيش.
حضور صميمی او، حسرت روزهای رفته را کم می‌کند و اين شادمانی را دارد که در کنارش بنشينی، به شعرها و قصه‌هايش گوش دهی. با او حرف بزنی، از ادبيات و سياست و کانون بگويی و در همه حال، به دست‌هايی بنگری که نرم و عاشقانه، بخش‌هايی از خاطرات تو را آفريده ‌اند و در خاطرت مانده‌اند.

Posted by Jamshid at 06:08 PM | Comments (8)

September 21, 2003

جدال خانگی (2)

صاحب سيبستان مطلبی نوشته است درباره‌ی شعر و تن ورزی، که در حقيقت پاسخی است به نوشته‌ی نويسنده‌ی کتابچه درباره‌ی شعرهای افشين دشتی و آخرين کتاب او به نام "ميم".

راستش، از آنجا که با نگاه و حرف‌های کاتب کتابچه موافق بودم، ضرورتی برای پرداختن به مقوله‌ای که طرح کرده بود، نمی‌ديدم، اما نگاه مهدی سيبستانی، حرف‌های ديگری را پيش می‌کشد که به اشارت، آن طور که اقتضای اين عرصه است به آن می‌پردازم.

دست کم بخشی از نوشته‌ی صاحب سيبستان، برای من نمونه‌ی روشنی از سوءتفاهم است. او تن ورزی در شعر، يا پرداختن به جسميت و يا به قول خودش تنانگی را چنان دريافته که پيش از اين دريافته شده بود.
به زبان خودش،"اگر شعرهای همخوابگی و همخوابه طلبی و توصيف اندام های جنسی مراد باشد زيباتر از نظامی و صريح تر از سنايی و رکيک تر از سوزنی و شيرين تر از سعدی و بانمک تر از عبيد و جسورانه تر از سيمين و رندانه تر از حافظ و مبتذل تر از شاعران قجر کسی در اين مايه ها سخن نگفته است و هيچ تنابنده ای در ملک زبان فارسی را نرسد که بی دانشی در خوانش اين سنت مدعای افزودن بر آن داشته باشد."

اما او خود بهتر بايد دريافته باشد که نه آن شعری که نگارنده‌ی کتابچه به آن پرداخته ونه حرفی که در آن نوشتار آمده، هيچ يک دنبال اين بحث نبوده‌اند و اساسا تعريف و نگاهی که به تن شده و بحثی که در افتاده، چيز ديگری است. اگر وی از فروغ در اين باب ياد می‌کند، دست کم بايد به ياد داشته باشد شعرهای مشترک فروغ و يدالله رويايی در اين زمينه را و خود شعرهای رويايی را.
می‌دانم که گفته است اگر. اما در اين بحث اصلا چه جای طرح اين اگر است؟ بين آن شعرها و الفيه شلفيه‌ها و هجويات و رکيک گويی، چه اشتراکی می‌توان يافت با سخن گفتن از تن، به عنوان واقعيتی موجود که در رابطه‌ای عاشقانه، زبان مکالمه است؟

سخن تنها بر سر فرديت هم نيست. بر سر آن است که عشق هم، در هبوطی خجسته، از آسمان به زمين آيد. قدسيت خود واگذارد و در تن عيان و آشکار شود. اين نه همخوابگی طلبی است و نه اروتيسم صرف که تنه به پورنوگرافی زند.

اما در ساحت شعر فارسی، اين رويکرد نه تنها بسط تجربه‌ی فروغ است و نه بازی کلامی و تصويرسازی کليشه‌ای.

تعجبم از نويسنده‌ی سيبستان آن وقت بيشتر می‌شود که زير همين مطلب، شعری از او می‌خوانيم. و اين يعنی، او می‌داند که چه فاصله‌ای است بين دنيای شعر کلاسيک و شعر نو.

ترسم اين است که مهدی جامی، برای چنين بحثی، چنان در سلوک آکادمی گری رايج در ايران فرورفته باشد که جز بر آنچه که در گذشته روی داده،، نمی‌تواند و يا نمی‌خواهد چشم بگشايد. گويی از آنچه که در جريان است و اثری از امروز خود ما و نشانی از فردا دارد، حظی نمی‌برد که به راحتی، درباره‌ی کتاب شعری که اصلا نديده است، آن چنان راحت قضاوت می‌کند و درجه سوم می‌خواندش.

او که در دادن حکم اين چنين بی‌پروا پيش رفته است، ای کاش پروای خواندن اين شعرها، و نگريستن از پنجره‌ای را داشت که شاعرش از آن به جهان نگريسته و لحظه‌ای درنگ می‌کرد که اين احتمال هم وجود دارد که جز وی، ديگرانی نيز خوانده باشند آنچه را که او خوانده و از آن ياد کرده است و اتفاقا به همين دليل، وبه خاطر آنکه همچون آنچه که خوانده نمی‌انديشد و جهان و زندگی اش سراسر با آنچه که سعدی و حافظ و سوزنی و نظامی وسوزنی وعبيد گفته‌اند، فرق دارد، در جست و جوی راه و زبان و بيانی تازه است و به جای پيمودن راه طی شده، مسافر راه های ناهموار شده است.

شعرهای افشين دشتی، نه به اعتبار اينکه شاعرش را می‌شناسم، بلکه به اعتبار خود شعرها، نشان می‌دهند که شاعرش تا چه حد به زبان فارسی آشناست و به آن می‌انديشد.

Posted by Jamshid at 08:20 PM | Comments (1)

جدال خانگی(1)

اين روزها، کامپيوترم دوباره خراب شد و مسايل متفرقه‌ی ديگری، آن چند بهانه‌ی لازم را به من داد که باز هم تنبلی کنم و به نکته چيزی نيفزايم؛ با اينکه اين روزها، از اتفاق، حرف‌هايی بود که اشاراتی می‌طلبيد.
باری، حال که مجال و موقعيتی پيش آمده ، ذهنم معطوف دو نوشته از همسايگان مقيم ديار ملکوت است. يکی نوشته‌ای از داريوش در ملکوت، پيرامون روشنفکری دينی و ديگری نوشتاری از صاحب سيبستان، پيرامون شعر و مقوله‌ی تن در شعر.
اين دو هرچند به اعتباری از هم دورند و در دو حوزه‌ و ساحت متفاوت قرار دارند، اما به اعتباری و از نگاهی هم، در جايی که همان سرچشمه‌ی بحث باشد به هم پيوند می‌خورند.
پس به اين دو گرچه به ناگزير در دو جا می‌پردازم، اما خود رشته‌ای پيدا و نهان بينشان می‌بينم.

و اما صاحب ملکوت، در نوشته‌ای به دفاع از روشنفکری دينی پرداخت که من در امتداد همان، يادداشتی کوتاه بر آن نوشتم و او بر آن يادداشت، سخنی ديگر افزود که تا سخن به درازا نکشد، از بازآوردنشان در اينجا می‌پرهيزم.

جان کلام و حرف من در اين باب، اين است که روشنفکری، شيوه‌ای خاص از تعقل است و اگر از رابطه‌ی روشنفکری و دين سخن می‌گوييم، نبايد اين را با مبحثی عام‌تر مثل دين و عقل، يا خرد و وحی در آميخت. روشنفکری از آن جهت اضافه‌ی دينی را به خود نمی‌تواند بگيرد که در فرجام کار، از هر مرز و حوزه‌ای که اقتضا کند می‌تواند در گذرد و پرسش درافکند؛ روشنفکری، سنتی است استوار بر اومانيسم، مبنايش خرد آدمی است و می کوشد خود را از زير سايه‌ی باورهای پيشينی بيرون کشد.
روشنفکر دينی، اما به مرزهای قرمز که برسد، به اعتبار باورهای فلبی‌اش، امکان و مجال عبور نمی‌يابد. او می‌خواهد دست بالا تفسيری همسو و مداراگر با مدرنيته از سنتی به دست دهد که خود هدف اصلی نقد مدرنيته است.

هواداران روشنفکری دينی در ايران، ريشه دار بودن و قوی بودن نهاد دين در جامعه را دليل اصلی اصالت "روشنفکری دينی" می‌دانند و خرده می‌گيرند که بدون شناخت مهم ترين رکن سنت در ايران، چگونه می‌توان در راه نقد آن گام زد. شناخت مولفه‌های سنت سخنی است درست. اما شناختن چيزی کجا و پايبندی به آن کجا؟ و تلاش برای اتصال دو دنيای منفک از هم کجا؟
مشکل روشنفکری دينی آن است که می‌خواهد خود را از متکلمين در سنت جدا کند و در صف روشنفکری جای دهد که از قضا درست ريشه در نفی و نقد همان سنت دارد. خلاصه آنکه می‌خواهد بی‌آنکه تن دگر کرده باشد، جامه دگر کند.

بيان اين مساله که روشنفکری دينی، مفهومی است که در بنيان خود دچار تناقض است و به گفته ‌ای، مربعی مدور را می‌ماند، چه جای برآشفتن دارد و چه نشانی از نخوت روشنفکری؟
روشنفکری دينی، چيزی است از همان مقوله و جنس سياست دين مدار.
اينها از يک تبارند و هر دو دامنه‌ی اعتبار و تاثير دين را در حوزه های گوناگون گسترش می‌دهند و آن را سامان و مبنايی برای انديشيدن و زندگی اجتماعی می‌دانند.

اين امر، در جمهوری اسلامی، نمود عينی هم يافته است و روشنفکری دينی، بخشی از قدرت سياسی هم بوده و هست.
و جالب است در اين ميان، به اين مدعا هم از هواداران روشنفکری دينی توجه کنيم که می‌گويند اگر روشنفکری، يعنی روشنفکری لاييک، اکنون و اينجا مجال ظهور يافته، به مدد تلاش روشنفکران دينی بوده است. خب يعنی اصل و قرار بديهی چيزی نيست جز نبود و فنای هرآنکه غير از ماست و اکنون همه بايد وامدار و سپاسگزار باشيم که مثلا به جای پنج و شش و هشت نفر، صد و هزار و يا همگی کشته نشده اند و به جای سانسور و عدم صدور مجوز چاپ برخی آثار، همه‌ی نوشته ها در محاق نمانده‌اند.
نمی‌خواهم بحث را به اينجا بکشانم که البته بايد کشيده شود، اما وقتی آنان خود اين چنين طلبکار به ميدان درمی‌آيند، لااقل بايد حساب بدهکاران ابدی و ازلی در اين ملک روشن شود که به جرم روشنگری و آنچه که در جمهوری اسلامی دگر انديشی خوانده شده و از کفر ابليس هم بدتر به شمار آمده، چه اندازه و تا کی بايد تاوان پس دهند.

Posted by Jamshid at 06:50 PM | Comments (2)

September 11, 2003

شعری از دفتر «مثل پرنده درخت را فراموش می کنی»

بر ساحل
به تاريکی نشستی
راهِ دريا
گمانم از تو گذشته بود
اما خزر به ما نرسيد

چند فاصله باقی بود
و مهلت
در حوالیِ ديگری معنا نمی‌شد
شب از پرنده خالی نماند
از ستاره
از دريا
فانوس و قايق ما را به خود خواند
و بر کرانه‌ی دريا خطی کشيد
تا صبح ِ روزِ بعد
همسايگان
در چشم انداز به افق سلامی دوباره کنند
با اين همه
چگونه از شب نگذشتيم
چند فرصت، مگر چند فرصت تا خزر راه باقی بود؟

Posted by Jamshid at 04:29 PM | Comments (13)

September 08, 2003

دو برادر و سرنوشت دردناک مشترک

هادی غبرايی هم رفت. درست همان طور که فرهاد، برادرش، چند سال پيش رفت. هر دو مترجم بودند و هر دو در سانحه‌ی رانندگی، در مسير شمال - تهران جان باختند. نقش‌های عجيبی می‌تواند رقم بزند آنچه که اسمش را گذاشته‌ايم سرنوشت.هادی غبرايی، سال‌ها سردبير پيام يونسکو در تهران بود. اينجا می‌توانيد مطلبی در همين زمينه بخوانيد و صدايش را بشنويد. ياد هردو گرامی!

Posted by Jamshid at 11:31 AM | Comments (5)

September 02, 2003

وبلاگ و گامی بلندتر برای در هم شکستن مرزها

تعدادی از دوستان خوب و نويسنده، در ايران و خارج از ايران دست به دست هم داده‌اند تا در عرصه‌ی وبلاگ، کاری ارجمند را به سامان برسانند: برگزاری مسابقه‌ی داستان کوتاه.
اين اقدام چند حسن دارد: اول اينکه به نام بهرام صادقی است، که به راستی حقی بزرگ بر گردن ادبيات داستانی ايران دارد؛
دوم اينکه، کارکردهای مهم و اساسی وبلاگ‌ها را بيشتر و بيشتر آشکار می‌کند؛
و سوم آنکه، پلی را برقرار می‌سازد که در تمام سال‌های اخير، به گونه‌ای هرکس توانسته کوهی از ديناميت زيرش گذاشته و منهدمش کرده تا عبوری اتفاق نيفتد. اين پل، چيزی نيست جز برقراری ارتباطی دو سويه و فعال و سازنده، بين ايرانيان در دو سوی مرزها مانده؛ خاصه نويسندگان و هنرمندان و مخاطبانشان.
در کاری که اين دوستان آغاز کرده‌اند، نه تنها نويسندگان ايرانی از هر کجای جهان می‌توانند در آن شرکت کنند، بلکه هيئت داوران نيز خود ترکيبی از نويسندگانی است که در داخل ايران و خارج از ايران به سر می‌برند. و اين، امری بسيار فرخنده است. برای همه‌ی اين دوستان صميمانه آرزوی موفقيت می‌کنم.
همه‌ی ما می‌توانيم با اطلاع‌رسانی در اين زمينه، و معرفی اين حرکت گرامی در وبلاگ خود، تا آنجا که از دستمان برمی‌آيد هم کمکی به اين دوستان کرده باشيم و هم، اگر بشود گفت تشويقکی. لينک صفحه‌ی مربوط به اين مسابقه را در لينکستان هم می‌توان يافت.

Posted by Jamshid at 11:03 PM | Comments (3)