دوستم، فرهاد ورهرام، عکاس و فيلمساز، در يکی از بهترين گالری ها در وين نمايشگاه عکسی برگزار کرده است. در همين رابطه مطلبی نوشته ام که می توانيد آن را اينجا بخوانيد.
برگزاری چنين نمايشگاههايی هميشه موجب شادمانی است. استقبال از افتتاح نمايشگاه فرهاد بسيار خوب بود و جمعيت فراوانی به ديدار عکسهايش آمده بودند.
نمايشگاه ساعت 8 شب افتتاح شد و ما تا دير وقت آنجا بوديم. بعد با بهروز حشمت و سعيد منافی و رضا صفاوردی، سه هنرمند، اولی مجسمه ساز، دومی فيلمساز و سومی نوازندهی چيره دست ويولن سل و نی، راهی خانهی بهروز شديم که خود آهنگرخانه میخواندش و البته اين آهنگرخانه، شرحی دارد که گمانم، دوستانی که به وبلاگهای کتابچه و مختصر، از مقيمان ملکوت سر میزنند، اندکی با حال و هوايش آشنا شدهاند و من خود بايد روزی و روزگاری از آن بنويسم که برای ما در اينجا، تکهای از خاک ايران است در قلب وين. باغچهای با گلهای آهنين و حضوری گرم و صميمی به نام بهروز.
و اين همه در حالی است که اين روزها، خانهی ما، مثل خانهی جنگزدههاست و اگر نه، مثل بازار شام است. مشغول نقاشی ديوارها هستيم و اين جور چيزها ديگر.
و اين طوری ماندهايم که به جشنهای موسوم به" فلکس اشتيمه فست"، که جشنی سنتی متعلق به نيروهای چپ در وين است و سالانه، در اولين شنبه و يکشنبه ماه سپتامبر برگزار میشود و امسال استثنائا يک هفته جلو افتاده، چطور برسيم.
در دو سال گذشته به اين جشن رفتهام و امسال هم اگر بروم يا نه، شرحی دربارهاش خواهم نوشت.
خاک، سیاهیست
و ساقه، پیغامی سبز برای نور
سايهی پیغام را هوای گریز است
سایهی پیغام اسیر سیاهی است
و نور منتظر
قدم قاصد را میشمارد
یدالله رویایی
صاحب ارض ملکوت که همچنان مقيم خاک پراگ است، گرچه کار اصلی را کرده و بارگاه ِ نيست شده را دوباره به عرصهی هستی بازآورده، اما در اين ميان، برخی مطالب همچنان در پردهاند و رخ ننموده اند. اما به گمانم به زودی همه چيز به روال عادی بازگردد. نه؟
جمعه و شنبه، که روز تعطيل بودند را به تمامی وقف عباس معروفی کرديم من و کيانوش. مهدی و ماهمنير برايمان "فريدون سه پسر داشت" را آورده بودند و خود عباس عزيز، پيش از اين، در پراگ که بوديم، "سمفونی مردگان"اش را که اينجا همراه خود نداشتيم، مرحمت کرده بود.
برای بار چندم سمفونی مردگان را خواندم و بعد، فريدون سه پسر داشت را. کاری که به لحاظ تصوير کردن روزهايی که گذشته و می گذرانيم و تمام نشده اند، سخت درخور توجه است.
راستش، معروفی در اين کارش ريسک بزرگی کرده و بر بندی باريک راه رفته است: نوشتن دربارهی حوادثی واقعی، با نام و نشانهايی واقعی، يعنی نوشتن دربارهی آنچه که ذهن پيشاپيش دربارهی نوشته میداند. در اينجا، نويسنده نه تنها بايد از گمان خواننده فراتر رفته باشد، بلکه بايد با حافظهی او نيز درافتد و داوریها و ارزشگذاریهايی را به چالش کشد که در زندگی روزانهاش با آنها گلاويز است.
راستش در ادبيات معاصر، کمتر نويسندهای خطری اين چنين میکند که در متن اتفاق، اتفاق را بنويسد، يا به قول سپانلو، واقعيت را بازآفريند. بازآفرينی واقعيت، درست وقتی که واقعيتی جاری است، همان ريسکی است که نمونههايی اندک در رمان امروز ايران دارد.
از اين رو، فريدون سه پسر داشت، در راهی کم رهرو گام زده است. رمانی است درگير، که خواننده اش را درگير اين سوال گويی برای ما بیپاسخ میکند که :"چرا به اين روز افتاديم؟" اما شايد نبود سنتی ديرينه در اينگونه از روايت، يا دلايلی ديگر، در همين نقطهی قوت، نطفهی نقطه ضعفی را هم کاشته باشد. درگير بودن در متن ماجرا، وقتی که خودت يک طرف درگيریها هستی، گاهی ردی از حضوری فراتر از روايتی که قرار است در خود کامل باشد و بر پای خود بايستد را آشکار میکند. حتی اگر شده در امضای پايان باشد:"دورن، محلهی غم انگيز"
برای همين است که فکر میکنم، اگر معروفی، "فريدون سه پسر داشت" را امروز و در شرايط امروزش مینوشت، يعنی وقتی که مینوشت دورن، توضيحش نمیداد که چه روزها و لحظات غمباری را آنجا سرکرده، آن وقت، نتيجهی کار چه اندازه میتوانست با آنچه که هست متفاوت باشد.
يعنی باز هم میشد در سطور سفيد رمان، همان بغض نفس گير را ديد؟ همان حسی که بايد با اين سطور سياه شده، با برخی چيزها و برخی کسان تسويه حساب کرد؟
اين را برای اين میپرسم که کمتر چنين رمانی، درگير با زندگی و خيالها و کابوسهای روزانهمان داريم و درست به همين دليل، کمتر مجال طرح پرسشی از اين دست فراچنگ آمده است. وگرنه، فريدون سه پسر داشت، به اعتبار همين شهامت و آيينه واريش، اجر و مزد خود گرفته است. گيرم مثلا، پايانش و بويژه پارهی "ما" مرا نگرفته باشد يا من آن را درنيافته باشم. گيرم، برخی اغراقها، مثل فريدون دوم، و حضورش در ترکيه، تنها رنگی ساده از نوعی نمادپردازی باشد که به گمانم، کار رمان، بیآن، چه بسا روانتر پيش میرفت و کار کليتی منسجمتر میيافت. اما اين همه، دليلی میشود که ننويسم از نثر معروفی و ديالوگهای درخشانش؟ يا ننويسم که آن ايرج غايب، گرچه چهرهای مثالی پيدا کرده و به الگويی آرمانی در ذهن و خيال بيشتر میماند تا برادری در کنارمان، اما برای ما دستيافتنی است و هرکداممان در خود، و در کنار خود ايرجی داشتهايم که حضورش و يا يادش، بيداری وجدان ماست؟ نگاهبان ماست از خود و ديگری؟ چشم سومی است برای ديدن و زبانی برای راستی در همهمهی دروغها و نيرنگها؟
سمفونی مردگان را که خوانده بودم ودوستش داشتم. فريدون سه پسر داشت را هم خواندم و حالا دوستش دارم، عباس معروفی را هم. اما نامهی آخر کتاب را دوست ندارم.
برای دوستانم در ايران که در روز خود، سکوت را برگزيدند:
روزنامهی تعطيل
بیآنکه از تلفن استفاده شود
سرطان ِ خبر تمام شهر را گرفت
و روزنامهی تعطيل
در شمارگان ناپيدا
به روی زبانها
تکثير شد
تند میزند
نبض ِ قرمز ِ ماهی
به روی کاشی ِ خون سرد.
از دفتر شعر «روزنامهی تعطيل» که مجال انتشار در جمهوری اسلامی را نيافته است.
گفت: نه
از پنجره به افقی چشم انداخت که چيزی نبود جز تپهای سبز که درختهاش پيدا نبود و انگار با ماژيکی سبز، خطی پهن آنجا کشيده بودند.
همان طور نگاه میکرد تا آتش سيگار دستش را سوزاند.
برگشت بگويد آره، اما فقط صدای بسته شدن در را شنيد.
دوباره چشمش برگشت به سمت همان افق و ديد نه درختی میبيند و نه تپهای.
سه شنبه، 14 مرداد، سالگرد صدور فرمان مشروطيت است. درستتر بگوييم، سالگرد روزی است که مظفرالدين شاه خود را ناچار از امضا و توشيح متنی ديد که فرمان مشروطيت خوانده شده است. اما اين فرمان، نه خواست ودستور او بود که نتيجهی فرآيندی پر فراز و فرود به شمار میآمد که دست کم ريشه در نخستين مواجههی جدی ايرانيان با غرب و دنيای متجدد داشت.
آن سوالات که ابتدا در اذهان و آثار منورالفکران دوران قاجار پديد آمد و بعد در فرجام خود در نهضت مشروطه خواهی نمود يافت، اما تا کنون گويی هنوز بی پاسخ مانده است.
دو سالی ديگر، صدمين سال امضای فرمان مشروطيت و دستور گشايش مجلس شورای ملی فرا میرسد، اما به رغم آن ، هنوز که هنوز است جدال و جنجال بر سر تعريف ماهيت مجلس و نقشش در نظام سياسی ايران پايان که نيافته هيچ، خون و جانی تازه يافته است.
و اين داستانی است که البته تنها به مجلس محدود نمیشود. عدالت خانه، يا عدليه يا دادگستری و قوه قضاييه و مطبوعه و روزنامه و هرآنچه که نمود و نمادی از تجدد محسوب میشود، در تمام اين سالها از اين پيکار پردامنه به دور نبوده است.
مقاومتی که از همان عهد ناصری آشکارا جلوه کرده بود تا زمان محمد علی شاه و به توپ بستن مجلس و بعدتر ، به دورهی رضا شاه و پسرش و باز بعدتر، به هنگام حکمرانی فقيه و آيت الله، بیوقفه ادامه داشته است.
حتی ترکيب نيروها و مرامها و آرمانهای گوناگون سياسی، هرچند رنگ و بويی از گذر سالها گرفتهاند، به اعتباری همانها هستند که بودند: سلطنت طلب و مشروطه خواه و مشروعه چی و جمهوریخواه.
گويی اينان همه اسفندياران رويينه تنی بودهاند بی گزند در برابر زمان و تجربهی بشری.
گاهی اين يا آن نيرو و انديشه مجال و قدرت يافته و ديگران را پس زده، اما سوال و جواب بر جای مانده. نيروی تازه، نتوانسته نيروی موجود و کهن را پس براند. تعادلی فاجعه آميز شکل گرفته و اغلب، تا که باری اين بگذرد، راهی ميانه در پيش گرفته شده است.
شيخ فضل الله به دار آويخته میشود، اما همزمان متممی نيز به قانون اساسی مشروطه ملحق میشود که در بنيان، انکار همهی آن چيزی است که قانون موضوعه خوانده میشود.
راهی ميانه برگزيدن، ميانهی سنت و تجدد، بن بستی است که زمان و فرصت را میبلعد و بعد ناکامی و ناتوانیاش را آشکار میکند.
نتيجهاش آن میشود که پس از سالها، شيخ فضل الله میشود شيخ شهيد و مقام و ارج میيابد و باز جدال کهن از نو سر میگيرد.
فرا رفتن از موقعيت امروز، بیگمان از معبر بازخوانی انتقادی گذشته میگذرد، خاصه دوران مشروطيت و بازيابی آنچه که مشروطه خواهی را پديد آورد.
اگر اجداد ما تجدد را پذيرفته بودند به تمامی، چه جای مماشات بود با آن اصول قرنها مستقر و چه جای دوباره آزمودن آن بود که سالها و سدهها آزموده و در نکبت نتايجش غوطهها خورده بوديم؟ و ما خود، امروز تا چه اندازه، از اين مماشات بيهوده فارغيم و گوش به اين پند نسپردهايم که نه سيخ را بسوزانيم و نه کباب را؟ اين سيخ نسوزاندن و کباب نسوزاندن، بر سفرهی ما چه طعامی گذاشته و کدام گرسنه را سير کرده است؟
نيمی اين بودن و نيمی آن، و خواستن که هم اين بودن وهم آن، جز وضعيتی برزخی هيچ حاصل ندارد و جز آنکه ما را در چرخهای بسته اسير کند، دستاورد ديگر ارمغانمان نمیکند و همين میشود که صد واندی سال پس از طرح نخستين پرسشهای جدی، نه به آن سوالات جوابی توانستهايم بدهيم و نه بدتر از آن، توان طرح پرسشهای تازهتری يافتهايم.
مشروطه اگر گرامی است نزد ما، به جوهرهاش بايد باشد، نه به رويدادهايی تاريخی که آفريد. مشروطيت قصهای تاريخی يا تمام شده نيست؛ روايت همين امروز ماست.
و راستی را چگونه است که هنوز، مرغ سحر، نه تصنيفی تاريخی و روايتگر روزگار گذشته، که همچنان حديث نفس ما امروزيان است؟
راستش، با يادداشتی که زير مطلبی از صاحب ارض ملکوت نوشتم، گمان میبردم دست کم اين سخن برای خود من به پايان رسيده است، اما يادداشت تازهی کاتب کتابچه، مطمئنم کرد که همهی آنچه را میخواستم بگويم، نگفتهام. صاحب سيبستان هم البته به اين بحث پرداخته است و سرآغاز اين سلسله يادداشتها، نوشتهای بود از حسين درخشان.
همين ابتدا بگويم که بسياری سخن، چه بسا زاييدهی احکامی کلی است که صادر میشود، بیآنکه در حواشیاش چنان که بايد، دقتی رفته باشد.
اينکه، بخواهيم نويسندهی مطلبی را که خوانده ايم بشناسيم، حرفی است و اينکه اگر چنين نشد آن را نهان روشی لقب دهيم، سخنی ديگر. من می انديشم اسم آنگاه مهم میشود که مخاطبی مشخص در کار آيد و مکالمهای درگيرد که لازمه اش صراحت است و روشنايی. اما تا نويسندهی وبلاگی، از ساحت و حوزهی خصوصی خود گامی فراتر نرفته، کنجکاوی دربارهی نام و رسم نه سود چندانی دارد و نه ضرورتی. خاصه آنکه، در اين بحث، همه آنان که از اين حوزه فراتر رفتهاند، نام و نشانشان آشکار است و حسين درخشان خود از آنها نام برده است.
اما آنچه از اين بحث برای من مهمتر بود، سخنی بود که بر سر "چگونه نوشتن" در ملکوت درگرفت و دامنش میتوانست حتی تا "چه نوشتن" گسترش يابد که در موردی نيز اين شبهه پيش آمد. گرچه میدانم نه صاحب ارض ملکوت، نه کاتب کتابچه، هيچ يک بر اين گمان و خواست نبودهاند.
اگر کاتب کتابچه، بر اين باور است که از ديد او« اساساً بحث درباره محتواي وب لاگ چندان سودمند نيست و بايد هر کس آزاد باشد تا هر چه ميخواهد بنويسد.» ديگر اين تذکار و پيشنهاد هم از موضوعيت میافتد که دست کم در ملکوت، دو معيار اخلاق و زبان، بايد پيش شرط نوشتن و حضور باشد. چرا که "هر چه نوشتن" جز در "هر گونه نوشتن" معنا و يا مابه ازايی نمیيابد.
تلقی من از گسترهای چون ملکوت، متفاوت از ديگر عرصه هايی نيست که امکان نوشتن را پديد میآورند؛ تنها تفاوت موجود، کوچکتر بودن آن است و وجود رابطهای دوستانه بين مقيمان اين ملک. اما اين رابطه و اين کم شماری مقيمان، نه به معنای يکسانی و همسانی است و نه به معنای التزام و پيوستگی. هويت جمعی ما هم اگر شکل گرفته، يا در حال تکوين است، برآيندی از هويت فردی ماست نه نتيجهی وجود روحی واحد و آيينی ويژه.و آنچه که اکنون نيز موجود است، خود دليل اين مدعاست .
آزادی و مسئوليت، دو روی يک سکهاند و وبلاگ و نويسندهاش هم از آن مستثنی نيستند. اين فرع قضيه است که در ملکوتيم يا در بلاگ اسپات يا سايت شخصی و ويژه داريم.
همسايگی ما، نشانهای است از دوستیها و چه بسا برخی قرابتها؛ نمونهای است از تکثری که از آن دفاع میکنيم. هر کس حرف خود را آن گونه که میانديشد يا احساس میکند مینويسد و در آن لحظه، گمان نمیبرم در اين مقام هم مکث میکند که آنچه مینويسد قرار است در حريم ملکوتی منتشر شود که مثلا جمشيد هم همانجا مینويسد. گسترش ملکوت، امری فرخنده است. اما اگر قرار است اين گسترش سايهی بيم نوعی نظارت بر چه و چگونه نوشتن را بر ما اندازد، من در خجستگیاش شک میکنم.
پيش بينی بدترين حالتها، برای تدوين نظامی از نظارت به هر شکلش، روشی آزموده شده است که دست کم چند تن از مقيمان ملک ملکوت، خود مزهی تلخش را چشيدهاند و فراموشش نکردهاند.
من در رعايت اخلاق و زبان، ترديدی ندارم، اما دوستان من! اگر نگران حضور به قول شما، مثلا هرزهنگاری يا فاشيستی به حلقهی خويشيم، چارهای ديگر بايد گزيد و ميهمان ناخواندهای را به خانه راه نداد که عرض خود برد و زحمت ما دارد. بیترديد، آنان میتوانند در جای ديگر، آن گونه که میخواهند بنويسند و رفتار کنند و ما نيز در گزينش دوستان خود و همسرايان خويش آزاديم. اما گمان نمیبرم در دادن شيوهای حتی اگر چندان کلی که کاتب کتابچه، يا صاحب ارض ملکوت میگويند، نيز محق باشيم.