روزها چنان شتابان مي گذرند و يا گذشته اند که به حيرتم. شگفتي ام از آن است که در سکوني که اين روزها مرا در خود گرفته، بي شوق نوشتني و ذوق سخني، اين روزها چقدر شتابان تر از هميشه به راه خودند؛ به راه ناپيداي بي مقصد و انجامي
هم به اين خاطر است که يک هفته ای، چيزی در نکته نوشته نشد و جز برای موظفی روزانه، دست که به قلم نه ديگر، به کيبورد نزديک نشد
و اما اين روزها، جز پيگيری آنچه در ايران می گذرد و بر رنج هميشه می افزايد، مشغول خواندن دو کتاب رضا قاسمی، بودم. "چاه بابل" که از دوستی در اينجا گرفتم و "همنوايی شبانه ارکستر چوب ها" که دوستی ديگر از تهران با خود برايم آورد
شايد هر دو را نبايد با هم می خواندم که هر کدامشان، فرصتی مجزا می خواهند تا در ذهن بنشينند و لذتشان تا اعماق رسوخ کند. اما خب، خواندم. و همين جا، عجالتا به او بگويم دست مريزاد و قلمت روان باد و من يکی مشتاق خواندن بيش و بيشتر از نوشته هايت هستم
و تا فرصتی که مفصل تر از اين دو کتاب بنويسم، اين را بگويم و بگذرم که چاه بابل بيشتر در من کارگر افتاد و بيشتر مرا به خود خواند به دلايلی که شرحش بماند، تا همين روزها که اميدوارم دير و دور نباشد، چرايش را بنويسم
و البته بايد از کتاب هايی بيش بگويم که اين روزها خوانده ام و از اين ميان، يکی هم دفتر شعر دوست شاعرم افشين دشتی است که همين يکی دوماه پيش ، به نام "ميم" در تهران چاپ شد و راستش هنوز پس از يکی دوباری خواندن، نوشتن درباره اش را دشوار می يابم؛ به دو جهت: خود شعرها و نگاهی که اين روزها در من نسبت به شعر جاندارتر از پيش شده است
سبک و زبان شعرهای افشين البته نشان از پختگی و سختگی او دارد و شعرهايش. اما دريغا که گمان می برم در بلبشوی رايج در شعر امروز، اين زبان، به گمانم نه تنها ديده نمی شود، که اگر شود، چه بسا با چيزها و سياقی پر هياهو اما تهی مايه يک جا رج زده شود و اين ظلمی است بزرگ در حق اين کتاب
يافتن نمونه و دليلی بر آنچه می گويم، دشوار نيست و کافی است فی المثل به معرفی کوتاه اين کتاب در يکی از شماره های همشهری تهران نگاه کرد
اما مساله ی من، که از افشين شعرها شنيده ام و خوانده ام و می دانم سخت پرکار است و پر است از جست وجو، همه اين نيست
راستش، بويژه در اين عصر و زمانه، جريانی که گويا حالا دست بالا را پيدا کرده و شعر را می خواهد و يا اصلا ديگر از همه حوزه های حيات اجتماعی که ما را به تمامی در خودش دارد، بيرون کشانده و مفهوم شعر را در بيابانی بی اب و علف و تهی از آدمی و دغدغه هايش نشانده، من از آن شعر دفاع می کنم که بی تفاوت بر اين زندگی يکباره ی ما نيست وآنچه که امروز از سر می گذرانيم
همين است که گمانم می رود به اينکه شعر افشين، گرچه از جنمی ديگر است مبادا در اين هياهو آنجا قرار بگيرد که جايش نيست
نزديک ترين شعر به شعر افشين دشتی، شعر يدالله رويايی است. اما اين معنای آن نمی دهد که افشين راه خود را نرفته و تقلای خود نکرده و عرق از روح خويش نگرفته
او به کلمه فکر می کند و رازی که در حروف به هم چسبيده پنهان شده. می خواهد اين راز را بيابد يا طور ديگری دست کم پيش رويمان قرار دهد و روايتی ديگر از آنچه می بيند و می بينيم برايمان بخواند
زوال زيبايی
پرهای زبانم را ريخت
در ريخت تازه ی زبانم
پرهای دوباره چيزی گفت
بر لب من که ساحلی بی درياست
زيبايی زوال
درياست
زيبايی
زوال درياست
دادن نمونه هايی از زيبايی و شعر زيبا از اين دفتر کار دشواری نيست؛ گيرم سليقه ی من ، چندان همراهی نکند. اما در همين خانه، کيانوش هم هست که می خواند و اين شعرها را چنان زيبا می يابد که روشن می شود، حتما جهان تنها بر مدار سليقه و نظر من نمی گردد والبته چه بهتر
اما با همه ی شوری که شعرها و شور افشين در من به پا می کند، آن همه رمز و راز از زيبايی زبان که نمودار می کند، باز هم می انديشم من دلم برای ديگرانی هم می تپد. برای زبان می تپد و ديگرانی که امروز با ما اين زبان را زندگی می کنند و زنده نگه می دارند
و راستی، اگر آنچه امروز می گذرد، در کار آنان که زيبايی زبان را چنين دريافته اند، نشان و اثری به جا نگذارد، کجا و چرا بايد در جای ديگری بگذارد که کسی، کمتر به خواندنش رغبتی خواهد برد؟
ما شعرهای شعارزده يا شعارهای به جای شعر قالب شده را از سر گذرانده ايم. سخنم تکرار راه رفته و به اشتباه طی شده نيست
اما چرا فکر می کنيم کار خوب و شعر خوب آن است که يکسره فارغ شود از اين رنج عظيم که ما را به تمامی در بر گرفته است
می دانم و نمی گويم که دشتی فارغ از اين دغدغه است؛ هرچند در کتابش کمتر مجال بروزی به آن داده باشد
راستش من بيشتر آزرده ی آنانی هستم که همه چيز را از شعر و شعر را از همه چيز دور کرده اند، و تنها به مدد کلماتی رها در باد که بر هيچ زمينی پا نمی گذارند، می خواهند اثبات کنند که آنچه نوشته اند شعر است و اصلا شعر فقط يعنی همين و بس
اولش گفتم، کتاب ميم از اين دست نيست. اما حيف، که غوغاييان به فريادند و ديگران به زمزمه. و در اين گرد و غبار، ميانه را گرفتن دشوار است
***
و اين و اين و اين هم مطالب روزهای اخيرم درباره ی پاره ای از همان تلخی ها که نوشتم
آسمان اين شهر امروز آفتاب داشت. و همين در اينجا براي خوشحال بودن کافی است؛ براي شادمانی. اما من ابری بودم. هستم. همين اندکی آن سوتر از من، اينجا در کنار دانوب، جشنی است که می گويند بزرگ ترين جشن در فضای آزاد دراروپاست. ديشب بوده و امشب و فرداشب. بروم؟ نروم؟ اين سوال يکی دو باری آمد و خودی نشان داد، اما جوابی که نگرفت، رفت
من ابرها را دوست دارم، اما خورشيد را بيشتر. غم را هم تا آنجا که انسانی است دوست دارم، اما شادی را بيشتر
حالا ساعت از نه و نيم شب گذشته، اما آسمان نشانی از شب ندارد هنوز و راستش را بخواهيد غروب است. درست برعکس زمستان که چهار و پنج بعدازظهر تاريک تاريک می شود
من دلم در جای ديگری می تپد، اما می شود گاهی که از خود می پرسم نکند گرفتار جغرافيا شده ای؟ بعد دوباره خودم به خودم می گويم نه، اين جغرافيا نيست، گرچه مفهومی از اين دست در اقليمی مشخص معنای خودش را باز می يابد
اما فقط جغرافيا نيست. مرزهای متغير، تمام آنچه که امروز هستيم را بازنمی نمايند. ما در حدودی فراتر از مرزهای امروز خود تعريف شده ايم و نه يک بار؛ که چند بار
در انقباض و انبساط مکرر مرزها و قلمروها، ديری است که در سايه ی مفهومی از هويتی مشترک زيسته ايم. و اين مفهوم، چنان بوده است که همه ی اين مرزها را درنورديده و در ما چنان حلول کرده که گويي تقديری است که گريزيش نيست
اما اين حلول، از بسيارها نشانه ها دارد. چنان که امروز در تعريف خود باز می مانيم: کيستيم؟
ابری ام. نه از دوری، تنها
غمگينم، اما نه فقط از گذر اين سال ها،که تلخ و سياه گذشت و رنجبار
در من کسی آوازی می خواند که از دورها می آيد، از ديرها. من از سمرقند و بخارا گذشته ام تا هرات و شام. از بلخ و نيشابور تا شيراز. از تيسفون تا تهران. از بين النهرين تا ماوراالنهر. از ری تا نيمروز. از مادها و هخامنشيان تا جمهوری اسلامی. از
گذشته ام. گذشته ام؟
بر من گذشته است و من نگذشته ام. برای همين است که نمی گذرم. راهم مدام به کوچه ی ديروز بر می گردد و سهمم از خيابان فردا هيچ است، اندک است
من که می گويم خيال می کنم يعنی ما
بگوييد بادها بوزند، ابرها بروند و دوباره خورشيدی برآيد که نويد فرداست: برآی ای آفتاب صبح اميد
نه اين کلام رسا نيست. پس می نويسم آنچه را نوشته بودم
چنان که ما
فرصت برای خنده نبود
دير رسيده بوديم
شادماني از ما
چنان که خردک آبی از پاره جويی
گذشته بود
يا چنان که صدايی
از خم کوچه ای
حسرت حرفي نگفته در گلو بود و
طرح تبسمی بر لب
چندان که شادخواری
جز ساغر مدام از اشک
هيچ نبود و رقص
جز رعشه ای هذيانی
زير چکاچک شمشير و غرش بی غريو غم
آری چنان که ما بوديم
دشت کوير و درياچه ی نمک
آبادی ويرانی از خزر
تا مدفن نهنگ در خليج
جاشوانی گرفتار
در بندر زار
می خواستيم بخنديم
اما
وين ۱۷ تير ماه ۱۳۸۰
راستش تمامی هفته گذشته ، که از قضا بسيار هم بايد می نوشتم، با مشکلی عظيم به نام خرابی کامپيوترم دست به گريبان بودم که اميدوارم در اين دوره و زمانه که همه چيز وابسته به آن شده، کس گرفتارش مباد. و اگر نبود ياری و همراهی مهندس مهرداد که دکتر کامپيوتر من است، حتی حالا هم که نمی توانستم چيزی در نکته بنويسم هيچ، بلکه در روزهای گذشته به کارم هم نمی توانستم بپردازم. پس روزگارش خوش باد و دست مريزاد که فرشته ی نجات من بود و اين کامپيوتر و طبيعتا نکته
روزهای گذشته، در فرصت محدودی که برای کار با کامپيوتری ديگر را می يافتم، البته تمام سعی ام اين بود که به جای نوشتن، تا آنجا که می توانم خبرها را پيگيری کنم و مطالب را بخوانم، به همين خاطر حالا هفت هشت روزی است که نکته تازه نشده است و همين جا از همه دوستانی که مرتب سر زده اند و دست خالی بازگشته اند هم معذرتی بايد بخواهم
در گشت و گذارم در دنيای خبرهای مربوط به اعتراضات و تظاهرات روزهای گذشته، به وبلاگ هايی برخوردم که يا تنها برای نوشتن درباره اين مساله پديد آمده اند،يا بخش عمده مطالب خود را به اين موضوع اختصاص داده اند. کاری است به نظر من مهم و قابل توجه که البته می تواند در آينده تاثيرات بيشتر خود را نشان دهد. در همين زمينه البته مطلبي نوشته ام که می توانيد آن را اينجا بخوانيد. و اين يکی هم مروری است گذرا بر رويدادهای يک هفته گذشته و اين هم مطلبی ديگر درباره اعتراضات در ايران و چشم اندازهای پيش روی آن
شعر زير، شعری است از دفتر چاپ نشده ام به نام:« روزنامهی تعطيل»، که گويا ديگر اميدی به چاپ آن در جمهوری اسلامی نمی رود. به هرحال، اين شعر که در جريان حوادث آذرماه سال پيش نوشته شده، همان طور که خود می گويد وصفی است و تقديری از همهی شما که شب های تهران را بیقرار خود کردهايد. اين همهی صداقت من برای نسل صادقی است که دروغ و سکوت را برنمیتابد. به احترامتان از جا برمیخيزم و فرياد رسايتان را به سلامی فروتنانه پاسخ میگويم
جمشيد برزگر
شب نامهها معتبرند
بسيار می شود
يک نامه ی خواننده ای معمولی
تحليل های ناب سياسی را شکل ستون فکاهی نشان دهد
اما چه راه درازی است بين مرکب چاپخانه
تا کاغذ کاهی
ناچار باز
صفحه ی خوانندگان سفيد می ماند
يعنی
همکاری حروف سربی
راه نجاتی را نمی داند
اين نامه ها اما
اخبار ديگری دارند و می دانند
از پست چگونه بگريزند
از سردبير و صفحه و چاپ
از انتشار سکوت
مثل همين امروز
يک نامه ی تازه
همراه ناپيدای اخبار است
حالا
جنگ خيابانی
اشکال ديگری دارد
در زير روسريمان
بايد مسلسلی باشد
يا آستين کوتاه
نوعی لباس جنگی تازه است
دست هايمان
وقتی به هم برسند
آن وقت می شود نوشت: يک انفجار بزرگ
اما شما ننويسيد
تا صبح ِ روزنامه
اخبار تازه ای داريم
هرصبح
از نامه ها پيداست
شب نامه ها
روزنامه های معتبرند
وقتی که دکه های بامدادی
مثل يک لبخند از سر گيجی
روی لبان خيابان تاب می خورند
٬٬٬٬٬٬٬٬
و اين و اين هم مطالب من درباره حوادث اخير در تهران
روبه رويم، بالای ميز کار، تقويمی است که دوستی يگانه، شب عيد برايم فرستاده. هر صفحهی تقويم، عکسی دارد از مريم زندی، از نويسنده و شاعری. و روی جلدش تصويری است از احمد شاملو
بسياری وقتها، مثل حالا، کارم که تمام شده يا نشده، مثلا وقتی میخواهم مطمئن شوم که امروز چندم کدام ماه است، نگاهم به عکسها که میافتد، میروم به روزهايی که گمان میبرم بايد صد سالی از آنها گذشته باشد
تا به عکسی برسم که حالا ديگر ۲۰ روزی میشود روبهرويم چمباتمه نشسته با دستی زير چانه و سيگاری نيمه د ردست ديگر، دو عکس را گذراندهام، به نشانهی دو ماه
فروردين در اين تقويم با هوشنگ ابتهاج آمده است. او را پيشتر در ايران نديده بودم و گهگاهی تنها شعری کوتاه يا مصرعی از غزلی از او را با خود زمزمه میکردم
دو سال پيش که تازه آمده بوديم اينجا، ديدمش. و راستش اصلا حسرتی نبردم به آن روزها که بدون ديدار او گذشته بود
ارديبهشت اما، عکس و روزهايی با خاطراتی بيش را در خود دارد
در نمايشگاه کتاب بوديم. چه روز و کدام سال؟ به گواهی تقويم بايد ۱۸ ارديبهشت ۱۳۷۵ بوده باشد. جلو انتشاراتی منصور کوشان( چه بود اسمش؟ خدايا چه کنم با اين حافظهی از بين رفته؟) ايستاده بوديم با دوستان و کتاب میديديم و گپ میزديم، که خبر آمد
غزاله عليزاده، رفته بود و آن همه زيبايی را بر درختی جا گذاشته بود
و يادم است منصور کوشان را که چه اندازه پريشان بود و چه غمی را داشت پنهان نگه میداشت. غزوب ارديبهشت بود و گمانم نم بارانی هم آمده بود
من غزاله عليزاده را زياد نديده بودم. چند روزی که بيشتر ديدمش، همان فرصت پرخاطرهای بود که به دیماه ۱۳۷۴، در هتل بادله ساری جمعی گرد آمده بوديم به بزرگداشت نيما. فرصتی که به گمانم در آنها سالها، سابقهای نداشت. شعر بود و گپ و دمی آسودن از تهران و آنچه اين شهر در خود میپروراند علپه همانها که خيلیهاشان سه چهار روزی در ساری توانسته بودند دور هم جمع شوند
و بعد، که آن غروب ارديبهشت آمد و آن خبر که کوشان را آشفته کرد و ما همه را مبهوت و غمناک به جا گذاشت
به قول شيوا ارسطويی، زن نويسنده يک روز صبح زود، از خانه زد بيرون. رفت جنگل. يک درخت خوب در يک جای خوب پيدا کرد. طناب را انداخت دور گردنش، خودش را آويزان کرد به درخت و مرد
و اين طوری شد که غراله عليزاده برای اولين بار پای خيلی از ما را به امامزاده طاهر کرج باز کرد، بیآنکه بدانيم قرار است در سالهای بعد، مدام از تهران به کرج برويم و هربار بخشی از خودمان را آنجا جا بگذاريم و برگرديم
و بعد که در خانهی عليزاده در خيابان ونک دور هم جمع شده بوديم به تسلیت خود و هر کسی شعری و سخنی میگفت و میخواند. و من ياد روزهايی در شهريور يا مهر ۱۳۶۹ افتاده بودم که مقالهای از غزاله را در رفتن مهدی اخوان ثالث می خواندم
اما عکسی که حالا ۲۰ روزی میشود مدام نگاهش می کنم، برای من حرفهای ديگر دارد
من هنوز نتوانستهام مرگ هوشنگ گلشيری را باور کنم. از وقتی که رفته تا همين حالا، هيچ دربارهاش ننوشتهام، بس که باورم نمی شود رفتنش را. از آن روزها اما گمانم صد سالی گذشته و در روزهايی دور، او همچنان نزديک ايستاده و نمیگذارد خيال کنم او هم ما را يک بار ديگر به امامزاده طاهر کرج کشانده است
گلشيری را يکی دوسالی بود که بيشتر میديدم
يک روز که به انتشارات نيلوفر رفتم، آنجا نشسته بود. حسين عابدی، گفت وگويی با من درباره شعر امروز را در معيار چاپ کرده بود. گفت مثل اينکه چيزی برای گفتن داری. بيا خانه ببينيم چه میگويی
بعد خانهاش بود و بعدتر کارنامه که خواسته بود همراه عبدالعلی عظيمی، صفحات شعر کارنامه را بگردانيم و آن جلسات شعر که آنجا راه انداختيم
کنار اين همه، جلسات هفتگی هيئت دبيران کانون نويسندگان ايران بود که آن موقع منشیاش بودم
از عيد به اين سو، مجله کمترمیآمد. سينه اش همراهی نمی کرد و مشغول دوا و درمانی بود که خيلی هم جدی نمی گرفتش و از سيگار دست بر نمی داشت
دوشنبه، ۵ ارديبهشت بود که تلفنی حرف زديم. گفت سرش درد میکند. فردا سه شنبه بود و جلسهی هفتگی هيئت دبيران. نيامد. به دوستان گفتم که گفته سرش درد می کند. بعد از جلسه، قرار شد به خانهاش برويم که بيمار بود وهمه نگرانش
فرزانه طاهری خانه نبود. رفته بود تا جواب آزمايش و نمونه برداری را بگيرد. پسرش بود که به گمانم گفت گلشيری از ظهر خوابيده است
نخوابيده بود. در مبل فرورفته يا وارفته، خيس از عرق بود و رمقی برای پاسخ دادن نداشت. قرار شد به بيمارستان برسانيمش. فرزانه طاهری هم آمد. و او چه روزها و ساعاتی را گذرانده بود و می گذراند و قرار بود بگذراند
ناصر زرافشان بود و علی اشرف درويشيان و ايرج کابلی و اکبر معصوم بيگی. لباسی به تنش پوشانديم و رفتيم به بيمارستان مهر در خيابان زرتشت که فرزانه خانم برای فردا در آنجا تختی گرفته بود
گلشيری را هيچ وقت آنچنان نديده بودم. وقتی قرار شد فرم بيمارستان را پر کنيم خودش نتوانست و شماره شناسنامه اش را به ياد نياورد
آن روز در جلسهی هيئت دبيران کانون، بيانيه ای درباره توقيف و بستن روزنامه ها نوشته شده بود و به رسم معهود، همه متن دستنويس را امضا کرده بودند
متن دستنويس و صورتجلسه همراه من بود. از کيف بيرونش آوردم و همان جا در سالن بيمارستان که منتظر بوديم تا اتاق و تخت را بگيريم، برايش خواندم و خواستم که امضايش کند. و کرد. به گمانم اين آخرين بار بود که قلم به دست گرفت و بر کاغذ چيزی نوشت و امضايی گذاشت. اين متن جزو اسناد کانون باقی است. و تا آنجا که يادم است درويشيان شرحی مفصل از اين شب را در دنيای سخن آورده بود
و بعد راهی شد به راهی که می گويند از آن بازنگشته است. اغمايی طولانی. تا که محمود دولت آبادی از سفر برگشت و گلشيری را به بيمارستان ايرانمهر بردند. همانجا که چند روز بعد احمد شاملو را بستری کردند. طبقهای بالاتر از هوشنگ گلشيری
چه طنز تلخی گفت عمران صلاحی. يکبار که آمده بود عيادت. سيمين بهبهانی هم بود. گفت پيشنهاد می کنم اسم بيمارستان ايرانمهر را بگذاريم دفتر کانون نويسندگان ايران. و خندهای غمگنانه بر لب همه نشاند
و گلشيری هنوز در اغما بود و هشيار نمیشد
جلال بايرام، يک روز تلفنی پرسيد میتوانی يک شب پيش گلشيری بمانی؟ خيلیها مانده بودند تا شايد فرزانه خانم فرصتی کوتاه بيابد در آن هجوم بی مجال. گفتم آری. و به گواهی تقويم بايد ۱۳ ارديبهشت بوده باشد. از جلسه هفتگی هيئت دبيران به بيمارستان رفتم. جلسه در خانه خانم بهبهانی بود و با علی اشرف تا ميدان ونک همراه بودم
داشتم رمان کوری ساراماگو را میخواندم. با خودم کتاب را بردم. اما آن شب هيچ نتوانستم بخوانم. نگران او بودم که قدمی آن سوی من بر بستری دراز کشيده بود که می گويند از آن برنخاست
به سمتش می رفتم، آرام، مبادا که آرامشش را به هم زنم. آرامش کسی را که هرگز آرام نديده بودم. نه او آنجا نبود. آن که بر تخت بود، شباهتی به هوشنگ گلشيری نمی برد. سر و صورتش تراشيده بود و به طرزی غريب تکيده و چشم هايش سويی نداشت
نزديک صبح که کنار تخت بودم، چشم گشود. دستش را آرام دراز کرد و انگشتانش سرگرم دکمهی پيراهنم شدند. به دنبال کشف بود گمانم و در اشياء رازی را می خواست پيدا کند
گفتم سلام. پاسخ گفت و من چنان جا خوردم که نمی دانستم چه بايد بکنم و چه بگويم. نمی دانم چرا اما پرسيدم آقا کوری را خواندهايد؟ گفت رمان خوبی است
اصلا نمی خواستم حال و احوال بپرسم و از بيماری و بيمارستان بگويم. نمیدانم چرا، اما باز پرسيدم آقا حافظ يادتان هست؟ گفت غزل
کمتر مثل آن روز صبح زود، مانده بودم که چه بايد کرد. ذوقی عظيم داشتم. گلشيری باز آمده بود. فقط فکر کردم ديگر چيزی نگويم و نپرسم و تن رنجورش را خستهتر نکنم. آرام و ساکت کنارش ايستادم و دستش را به دست گرفتم
ساعتی بعد که فرزانه خانم تلفن کرد، چه ذوق زده برايش تعريف کردم که گلشيری سخن گفته و هوشيار بوده است. که بازگشته است
بعد عبدی آمد و پرستار آمد تا تن گلشيری را بشويد. طاقتش را نداشت. گفتم نکنيد. اما پرستار به کار خود بود. وقتی دوباره به تخت بازش گردانديدم، به کلی از حال رفته بود. ديگر هشيار نبود
عبدی با مهر پمادی به تنش میماليد برای رهايی از زخم بستر شايد. برايش تعريف کرده بودم و خوشحال بوديم. اما او بر روی تخت، بیرمقتر از هميشه بود
و بعد رفتم. و بعد شنيدم که گلشيری هم رفته است. و بعد باز هم امامزاده کرج، باز هم به تسليت دور هم نشستن. باز هم ... اما من باورم نشده است هنوز
صد سالی بايد گذشته باشد، اما اتفاقی نيفتاده که بخواهم بنويسم. همان طور که تا به حال ننوشته بودم. اين عکس که ۲۰ روزی است يکريز به من نگاه میکند، يعنی اتفاقی نيفتاده است. برای همين است که خيال میکنم، فردا به کارنامه بروم. سيگاری، گپی، بحثی. بپرسد و بپرسم چه خبر؟ بعد به همان آشپزخانه برويم که هميشه قوری و کتری و چايیاش به راه بود. ناهارکی بخوريم. و او از همان نقلهای شيرينش برايمان بگويد و ما گاه به قهقهه چنان بخنديم که انگار قرار نيست هيچ اتفاقی بيفتد
٬٬٬٬٬٬٬٬
اين و اين و اين هم مطالب امروز و روزهای گذشتهام در سايت بی بی سی
راستش اين يکی دو روز که چيزی در نکته ننوشتم، علتش اين بود که حسابی سرگرم نمايشگاه نقاشی کيانوش فريد، همسرم بودم. پدرم درآمد اما میارزيد. استقبال هم به نسبت خوب بود و خب به هر حال، حالا او گام اولش را در اينجا برداشته است. تا بعد چه پيش آيد. جمعه شب، نمايشگاه افتتاح شد و تا يک هفته ادامه دارد. در اين مورد مطلب کوتاهی نوشتهام که اگر خواستيد میتوانيد اينجا بخوانيد همراه با عکس تعدادی از نقاشیهای او
انگار بايد چيزی در من فرو ريخته باشد. چيزی گمان ببريد مثل کوه که در آدمی است وقتی که میخواهد از همه چيز و کس پناه ببرد به خودش و در خودش آرام بگيرد؛ اما اين کوه در من فرو ريخته انگار. به خيالم تو خوب بفهمی اين حسی را که مثل يک حفره، يک جای خالی را پر کرده است. تو هم بايد شبهايی ديده باشی که کوهی در درونت نيست و خوابيده باشی همچون خواب يک کوير تخت و مسطح. اما نه حتی کوير؛ فقط مثل يک حفره که همهی جاهای ديگر را پر کرده.به قول اخوان از تهی سرشار
راستش اين که بعد از اين همه وقت به صرافت افتادم که دو سه خطی برايت بنويسم، بخشی دلتنگی بود و بخشی ديگر حسرت آن قلهها که فتح می کرديم و با هر صعود، باورمان میشد قله ای که در ما نفس میکشد، بزرگتر میشود
يادت هست الوند را؟ با آن همه چشمه ها که داشت و دارد. دارد اما من از آن ديری است که آبی نمینوشم. يادت هست راههای دور و لحظههای بيدار را؟ شعر و چايی و رفاقت را؟ يادت هست؟
نه که گرفتار گذشته شده باشم و به چس ناله افتاده باشم. يادم هست آن روزها، وقتی هنوز خاطره نشده بودند هم تعريفی نداشتند. اما خب، مثل اينکه از گذشته فقط روزها و لحظههای خوبش ياد آدم میماند
میدانم اگر نوبت تو شود، چقدر نق نزده و گلايه ناگفته و شکايت نانوشته داری که يکجا برايم بگويی، چقدر حسرت به دل ماندهای که سفره دلت را باز کنی و هی بگويی و بگويی و آخرش هم يک جمله را مثل ترجيع بند مدام به گوشم بخوانی که: خوش به حال تو! خوش به حال تو که جستی، جستی و خودت را رهاندی
اما حالا، اين موقع شب وقت اين نيست که جواب ترجيع بندت را بدهم. باشد. همين که تو هم خيال کنی من خوشم، خودش خوب است، غنيمت است
مدام از من میپرسی چه خبر؟ راستش ماندهام چه در جوابت بنويسم. نمیخواهم طوری شده باشيم که باور کنيم انگار اين زندگی دو روزه هيچ ندارد جز خبرهای روزنامهای و يک مشت مصيبت که در ايران اسمش شده سياست. نمی خواهم از همين حالا قبول کنيم که پير شده ايم و تمام شد و رفت آن دو روز جوانی که قدرش ندانستيم
ولی انگار نمی شود. نه نمیشود. از هرچه حرف بزنی، مثل اينکه فقط يک جواب میشنوی و هر در را که بزنی مثل اينکه فقط يک نفر در را به رويت باز میکند. آری مثل اينکه امروز در ايران، همهی راه ها به قم ختم میشود
آخ! يادت هست آن راههای بی مقصد را؟ آن سفرها که سفر مقصدش بود؟
گفتم که انگار چيزی در من فروريخته است؛ وگرنه، الان بايد برايت مینوشتم که مهم رفتن است، راه است، سفر است، نه مقصد و مبداء. به قول صفارزاده رفتن به را ه میپيوندد، ماندن به رکود. اما تو که نمی خواهی اين موقع شب، به تو دروغ بگويم، میخواهی؟
شکل چس ناله گرفت اين نامه؟ نه خيال نمیکنم. راستش را گفتن،چس ناله نيست. در ذات خودش عصيانی دارد اين نااميدی. در سياهی اين حرفها، به گمانم کلماتی به سوی روشنايی فرياد میکشند
خب، حالا که تب نامه نگاری بالا گرفته، تو هم اين نامه را سرگشاده بدان و می دانی که در خطوط سفيدش، همهی حسرت ما پنهان است
٬٬٬
اگر خيلی مايليد مهم ترين وقايع هفته گذشته ايران را مرور کنيد، می توانيد سری به اينجا بزنيد
من حتما بايد بابت اينکه مطلب ديروز را به آن شکل و شمايل در صفحه گذاشتم معذرت بخواهم، ولی همان طور که گفتم میخواستم با کمک شما راه حلی برای چنين مشکلی پيدا کنم. متاسفانه به رغم کمک تعدادی از دوستان موفق نشدم که نوشتهی ديروز را بازيابم. به هرحال چارهای نيست جز حذفش. گفتم که تا من و نکته زبان هم را ياد بگيريم گويا مدتی طول میکشد.
خب تا آن موقع، چارهای نيست جز صبر و تمرين. اما فعلا نوشتهی امروز من در بی بی سی را همين جا می توانيد بخوانيد
در واقع همهی فرصتی را که میشد امروز برای «نکته» گذاشت، صرف ياد گرفتن زبانی کردم که بايد با آن با همان موجودی که ديروز وصفش را کردم، حرف زد. و حالا، که تازه کار هم تمام نشده، بیخوابی ديشب اثر خودش را گذاشته و مجال نوشتن نمی دهد. نه فقط نوشتن. حتی يکی از دوستان که زنگ زد: بيا بريم می خوريم، شراب ملک ری خوريم، حالا نخوريم کی خوريم، گفتم می آمدم اگر اين سر درد رهايم می کرد. اما نکرد و ماندم به خانه و نشستم پيش روی نکته که هنوز زبان هم را نمیفهميم
راستی چه خوب میشود اگر همهی سر دردها بروند، بیخوابی ها و کابوس ها بروند و پياله هايی بيايند که زبان آدم را از قديمیترين کلمات و صداها تر میکنند
چه خوب میشود حرفهايی بيايند که کلمات تازه بياورند و زبانی يادمان بدهند که همديگر را صدا بزنيم
و اين برای من يعنی
آزادی
گاهی
وقتی صدا گرفته میشود
يعنی صدای گر گرفته گرفتار می شود
بگذارند و نه
آرزو دارم به نام صدا بشود
تنها تو
حالا
از اين همه
يک بار صدا بزنم
چندان عميق و زلال
تا پرندگی کنم در نسيم نفسهات
از من به من
صدايی بيش است و بس که بخوانم
يا بخواندم
حالا يک بار صدا بزنم
يک نفر بايد بفهمد که ما
در جست و جوی هم بوديم
تا بوديم
(از دفتر مثل پرنده درخت را فراموش می کنی)
نشد. يک سال و خورده ای مقاومت نتيجهای نداد. حتی اصرار برخی دوستان و وسوسهای را که اين مدت مثل مگسی سمج دور و بر کامپيوترم پرسه میزد، از سر گذرانده بودم. ولی خب آخرش نشد. يعنی راستش حواسم بيشتر به تورنتو و سارس بود و بگويی نگويی بی خيال ويروسی بودم که داشت در من جا خوش می کرد. آخه يکی ديگر از دوستان هم از استراليا آمده بود و سر راهش چند دقيقهای در سنگاپور مانده بود و اينها برای شوخی ملايمی درباره ابتلا به يک بيماری ناشناخته کفايت میکرد. ولی اين رييس آرام کار خودش را کرده بود. طوری که وقتی داشت میرفت موجودی تازه، که خيلی هم به قيافه اش عادت نکرده بودم، در کامپيوتر مقابل چشمانم نشسته بود و میخواست طوری از آن قاب شيشهای بيرون بپرد و بيايد کنار يکی که در من بود. گمانم همان ويروس بود که يه جورايی شبيه اونی بود که تو کامپيوتر جلو روم نشسته بود يا شايدم شبيه همون مگسی که اين همه وقت دور و بر کامپيوترم وزوز میکرد
خب آره اينجوری بود که نشد. فقط اينا رو گفتم که بدونيد من سعی خودمو کرده بودم. و حالا يه جورايی دارم برای خودم، برای نوشتنم عذر و بهانه میتراشم. اما نه. همهاش اين نيست. تا وقتی ننوشتی، يا نوشتی و کسی جز خودت ازشون خبری نداشت، اتفاقی نمیافته، يا اگه بيفته در تو میافته و کسی خبر نمیشه؛ اما اگه نوشتی و گذاشتی پيش چشم بقيه، خوب يعنی خربزه رو خوردی و بايد بنشينی پای لرزههاش. راستش، بعضی ها میگن حالا که اينقدر خربزه دوست داری، يه جور بخور که نلرزی، يا اگه لرزيدی، کم بلرزی. نه که فکر کنيد بدم میآد، نه. ولی پيدا نمی کنم اونجور خربزه بی لرزه و خوشمزه ای را. پس حالا که اين طوره، اگه آدم بتونه اين وسط يه شريک جرم برای خودش پيدا کنه که بد نيست. هست؟ روی همين حساب بود که من هم برگشتم، يا شايد میخوام برگردم بگم: آقا اصلا اين يارو رو تو گذاشتی تو کامپيوتر ما. قبلش هر چی بود، يه مگس بود که هميشه هم صدای وزوزوش نمیآمد
آره ديگه اين جوری شد که ما دوتايی راه افتاديم و اومديم تو خلوت بعضیها که شبی، نيمه شبی دنبال دو کمله حرف حساب، يا دو تا چشم خمار کشيده، يا يه صدايی که از ته خاطره ها مي آد، نشستهان پای کامپيوترشون. اونوقت اونا هم همونی رو میبينن که من چند شب پيش ديدم و يک سال و نيم آزگار، خودشو شکل مگس کرده بود کنار کامپيوتر من
حالا اينقدر براتون قصه حسن کچل و حسين کرد نگم. فقط يه چيزی رو دلم میخواد اينجا بنويسم که دست کم خودم يادم نرده و همين موجود تازه به چشم آمده هم بدونه چی شد که اسمش شد نکته
حتما تا حالا خودتون هم ملتفت شديد، قراری نبود و اون مگس کنار کامپيوتر کار خودش رو میکرد و ما هم کار خودمون رو. ولی وقتی داشت میرفت تو کامپيوتر ديگه اسم میخواست. تو اون وقت تنگ اسم از کجا میآوردم؟ ها؟ خب اين جور وقتها چی بهتر از فال و کی بهتر از حافظ؟
دفتر عزيز رو برداشتم. چشمی بستم و نيتی کردم. خوندم
نکتهای دلکش بگويم خال آن مهرو ببين
عقل و جان را بستهی زنجير آن گيسو ببين
جر زدم. به خودم گفتم اه که چه رمانتيک. ولی يکی روبه رويم نشسته بود که اسم میخواست. دوباره چشم بستن و نيت و گشودن
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اما کوتاه نيامدم. گفتم بابا اسم میخواد، قبول. ولی يه اسمی باشه که کمی تک باشه و اينا... بعد هم گفتم اصلا تا سه نشه بازی نشه. چشم بسته را که باز کردم خواندم
کی شعر ترانگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته ازين معنی گفتيم و همين باشد
نه، شما بوديد، کوتاه نمیآمديد؟