از مهدی و ماهمنير خواستيم بر اما و اگرهای رايج پا بگذارند، دو سه روزی از همه جا بدزدند و بيايند اينجا پيشمان. با فرصت تنگی که بود، قرار شد جلسهای برای ناتنی هم بگذاريم و اين بهانهای شود که مهدی، پارهای از رمان تازه منتشر شدهاش را برای شماری از دوستان در اينجا بخواند. بهانهای بود که بهانههای ديگر را ببرد و پلی شود برای ديداری و احياء مراسمی تو تصور کن آيينی. روزی چند، در حال زيستن و شيوهی خود را حتی در اينجا، با همهی نظم فولادينی که دارد، بر پيرامون تحميل کردن.
در تابستانی که کمتر نشانی از تابستان با خود دارد، بيشتر از هميشه حال و هوای جايی جز اينجا دارم. ميل به يک سفر، به يک رفتن، چنان در من ريشه گرفته که در ماندن بیقرار شدهام. ماندن که نه؛ اين دو سه سال گذشته را هم گاه انگار میکنم در يک نوع رفتن مقيم بوده ام. اگر چه سالی و يا ماههايی، برای روزها و روزها ساکن نقطهای بودهام، اما هميشه و در همه حال، حس کردهام مسافرم؛ آمدهام و زود بايد برگردم. سکونتم موقت است و ديدارم گذرا. حس معلق بودن با تعليقی گاه کشنده و کشدار و گاه لذت بخش و خلسه آور در من و با من بوده است. اين پا در هوايی که دارد ممتد میشود، پلی زده بين گذشته و آينده که گاه گمان بردهام هر چه جز حال، میتواند از آن بگذرد.
من در ايران آموخته بودم که در حال بزيم. نه تنها به خاطر آموزههايی از اين دست که "دم را غنيمت شمار" و "چو فردا شود، فکر فردا کنيم" و ... نمیگويم اينها نبود. بود، اما همهاش اين نبود. گذشته آن موقع از من و ما جدا نبود. چيزی بود حلول کرده در حال که انگشتهای کشيدهاش حتی میتوانست بر صورت آينده کشيده شود؛ آيندهای که اغلب، آنقدر دور بود که نه به چشم که به خيال و وهممان هم نمیآمد. در واقع، در حال و موقعيت موجود زيستن، به نوعی بر ما تحميل شده بود، خواه ناخواه بود و اجبار. اما چيزی در من و ما میجوشيد که رنگی از اختيار و انتخاب بر اين اجبار میزد و دلپذيرش میکرد و البته کوتاه. ما، يعنی من و دوستانم،میکوشيديم و میخواستيم به زندگی خود رنگ و طعمی را بدهيم که خود میخواستيم. شيوهای که تناسب و ميانهای با رسم و شيوه رايج نداشت. در حد خود يگانه بود، با اشتباهات و اندوههای خاص و شادیها و سرورهای بیبديل. شبنشينیهايی که دست کم برای خودمان باشکوه بود و خاطره زا و روزهايی که حادثهاش، ما خود بوديم.
نمیدانم بريدن از گذشته، ضرورتا نيازمند هجرتی زمانی و مکانی است يا نه و آيا تا فاصلهای از اين دست نيفتد، اين چيزها، آن طور که حالا به نگاه میآيد، ديده خواهد شد؟ دوستانم، همان همسفران قديم، که حالا در ايرانند هم میگويند از آن روزها و شبها مدتهاست که خبری نيست. هر بار در سوالی بیجواب پرسيدهام:"چرا؟"
سلام.وبلاگ جالبی دارید.ناتنی جناب خلجی هم انصافا زیباست
Posted by: مصطفی at November 3, 2004 10:32 PMشبكه يك سيما در بخش اخبار ساعت 19 خود گزارشي از وضعيت كتاب در ايران پخش كرد كه در جريان آن معاون فرهنگي سازمان بازرسي كل کشور به صورت رسمي اعلام كرد اسامي كتابهاي غير مجاز را در اختيار وزارت ارشاد گذارده اند تا اين وزارتخانه خود نسبت به جمع آوري آنها اقدام كند...
Posted by: احسان عابدي at July 21, 2004 07:03 AMسلام.
خوشحال شدم که نوشته ای . از اینجا خاطره ها دارم . رمق می دهد نوشتن ات به دست و پایمان .
با درود.
Posted by: جواد_ق at July 18, 2004 06:55 PMوقايع اتفاقيه توقيف شد.
Posted by: احسان عابدي at July 17, 2004 06:55 PMسلام حمشيد عزيز حاي ما را هم در داستان خواني ناتني خالي مي كرديد. حس خلسه آور تعلْيق بي تعلق داستان زندگي نسل هاي ماست. تنها بايد مرزي را يافت كه حد فاصل درد و لذت ناشي از آن است. هميشه سلامت باشيد.
Posted by: Ahmad Ahgary at July 17, 2004 01:52 PMگفتي خاطره دلتنگ تو و آن شب ها شدم...
Posted by: shahram at July 16, 2004 06:48 PMگفتي خاطره و تلخ تر شدم و البته دلتنگ تر.
Posted by: shahram at July 16, 2004 06:45 PMجمشيد برزگر رمان مي نويسد. امروز از خودش شنيدم. چهار سالي مي شود كه نديده امش، از زماني كه به وين سفر كرده...ادامه مطلب رو تو وبلاگم بخون.
Posted by: احسان عابدي at July 16, 2004 06:16 PMجمشيد عزيز نميدانم ازاينكه در دلتنگي تو نقش داشته ام متاسف باشم يا نه. راستش به گمانم تفاوت چنداني نمي كند كه در ايران باشي يا هر نقطه ديگر جهان. اين حس كندن رفتن به سوي نا كجاآباد هميشه در تو وجود خواهد داشت در تو كه علاوه بر خرد با تمام حواس خود زندگي مي كني. با همديگر بيشتر ارتباط داشته باشيم.
سلام راستش حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم حق با شماست ان درخت اصلا مزخرف نيست و اين براي من دردناك بود به هر حال ممنون كه شما م سري زديد
Posted by: فرزانه مرادي at July 15, 2004 06:53 PMبراي ميهمان مي نويسم:
نه عزيز جان. درست برعکس. حضور تو لطف همهی آن خوبیها و آن شيوهها را داشت و دارد؛ خاصه وقتی که حتی آنجا هم ديگر، بسياری در مقام ديگرند و در مسيری ديگر.
همين ديگر. آدم وقتی چند روز مزاحم داشته باشد، ياد خاطرات خوش قديمش میافتد و نوستالژيک میشود. عيبی ندارد. يعنی کاريش نمیشود کرد. با همين موجود بايد ساخت.
Posted by: ميهمان at July 15, 2004 01:32 AMآقا چيز نوشتن شما واقعاً غنيمت است به خدا!عجب که لطف کرديد دستی به نوشتههای غبار گرفته اين صفحه به جز «از جاهای ديگر» کشيديد! خدا خيرتان بدهد!
Posted by: داريوش at July 14, 2004 02:33 PMكوروش ضيابري در سال 1369 در رشت در خانواده يي كاملا فرهنگي كه پدر و مادر و عمو و دايي و.... جميعا مطبوعاتي بودند زاده شد. فعلا در سال 1383 در سن چهارده سالگي به سر مي برد و دقيقا هم معلوم نيست كه چه زمان استاد مي شود.... يكي از بازديد كنندگان پرمحبت و انديشمند هم نامه دادند كه در سايت مطالبي ننويس كه افسردگي آور باشد!!!!! چشم!.. اگر يك زماني خواستيد مطمئن شويد كه واقعا اين پسرك! به زبانهاي انگليسي و عربي و آلماني و ايتاليايي تسلط دارد مي توانيد به وي ايميل بزنيد و خيرش را بگيريد.... و اگر خواستيد بدانيد در عمرش به چه مقامهايي رسيده بايد بدانيد كه بهترين پژوهشگر جوان سال 82 ، بهترين خبرنگار سال 82 از سوي اداره ي ارشاد و شوراي شهر رشت (2 بار) و بهترين داستان نويس مطبوعات سال 83 و نيز بهترين پژوهشگر كودك سال 83 و جز 3 پژوهشگر برتر استان بوده است. در زمينه ي طراحي وب هم يك كارهايي مي كند و براي خودش گوشه ي رشت در خانه 24 ساعته پاي منقل نشسته و مواد مصرف مي كند --------- لطفا سوء تعبير نشود. اين استعاره ي منقل براي دستگاه اعتياد آور كامپيوتر و مواد نيز همان ديمبلو ديمبولهاي داخل كامپيوتر هستند و نويسنده براي بالا بردن كنتر سايت كمي خود شيريني كرده است ---------- از دار دنيا دو كتابش چاپ شده و تقريبا 300 مقاله اينطرف و آنطرف داده است. 12 مصاحبه ي راديويي تلويزيوني هم انجام داده است.... فعلا هم بيشتر از اين حوصله ندارد از خودش تعريف كند. اينها را داشته باشيد و در كفش بمانيد تا بعد! و قبل از اينكه برود يك گوشه يي براي خودش بميرد بايد اين نكته را ذكر كند كه مگر بهترين داستان نويس كودك يك استان كه با نشرياتي مثل هاتف و نسيم و... همكاري مي كند دل ندارد كه عاشق بشود؟؟؟ البته اين را نيامده در بوق و كرنا كند كه باز هم خودشيريني باشد... اين يك مورد يكي از دردهاي بزرگي است كه پنج سال اين تلمبه ي بدنش را به درد آورده است! شايد دليل آن مرگ زودهنگامي كه ذكر شده است همين باشد.... آيا مي تواند به عشقش برسد؟؟؟ اي بابا چرا جو شما را گرفته است. منظور آن بود كه عاشق اين است كه رييس سازمان ملل متحد بشود. راستي.... ميشود به او لينك داد؟
Posted by: كوروش ضيابري at July 14, 2004 11:33 AM