June 04, 2004

وين يا ماکوندو؟

دو سه روزی است که هوای وين سراسر ابری است و بارانی يک ريز و مدام می بارد. طوری می بارد که خيال کنی ديگر قرار نيست بند بيايد. ياد ماکوندو و باران بی وقفه اش افتادم در صد سال تنهايی. اسم اين کتاب که آمد، باز هم يادم آمد حس شگفتی را که از اولين باری که نام اين کتاب را شنيدم، در من پيدا شد و تا امروز هربار با شنيدنش برايم تکرار شده است.


و باز تنهايی؛ خاصه در هوای ابری و سرد اينجا، بعد از سه چهار ماه شلوغ و پرديدار. تقريبا نيمی از چهار ماه گذشته را کمتر در وين بوده ام و در عوض بيشتر با کسانی که دوستشان دارم. همين همه‌ی روزهايم را پر می کرد، آنقدر که ديگر در همين جا هم چيزی ننوشتم.


آيا من ديگر وين را دوست دارم؟ آيا اين شهر برای من ديگر کمتر غريبگی می کند؟ هربار که از سفری بازگشته ام و دوباره در خيابان های وين قدم زده ام، اين سوال به جانم افتاده.حالا سه سالی می شود ساکن شهری شده ام که نمی دانم تا کی در آن خواهم بود. تکليف خودمان را با هم هنوز روشن نکرده ايم. سه سال گذشته و من دوستان و خاطراتی پيدا کرده ام که فصل مشترک همه شان، يک جورهايی به اين شهر پيوند می خورد. شايد به همين خاطر است، که کمتر اين شهر را با خود غريبه می بينم، وگرنه، سه سال برای آشتی و يا آشنايی نبايد زمان زيادی باشد، وقتی تو تمام خود را جای ديگری جا گذاشته ای. 


خب، پس آدم به واقع کجا زندگی می کند؟ آنجا که روز و شبش را می گذراند يا آنجا که  ذهن و خيالش را به تمامی در تصرف خود دارد؟ البته می دانم  ممکن است اين حرف ها سرريز کرده‌ی يک دلتنگی باشد که در اين هوای ابری، ديگر طاقت در خود نگه داشتنش را نداشته ام.  اما ممکن است نشانه‌ی ديگری هم باشد. آيا ما همه در ماکوندی ذهنی و خيالی خود زندگی نمی کنيم؟ 


 

Posted by Jamshid at June 4, 2004 04:01 PM
Comments

جناب جمشید خان سلام . مدت ها بود که بی خبر بودم از شما ... باز هم خواهم آمد و خواهم خواند ...
سبز و سربلند بمان .

Posted by: م.روان شید at July 8, 2004 12:21 AM

سلام دوستي كه چند سال است نديدمت. به اسم تو كه برخوردم ياد دوران بچگي و نوجواني ام افتادم،تمام خاطرات جلسات كوشان، معيار، روزهاي همبستگي و شب نشيني هايت با حسين برايم زنده شد. دوست دارم كه حداقل از طريق وبلاگم با هم ارتباط داشته باشيم. اين «علم» هم بد چيزي نيست ها!

Posted by: احسان عابدي at July 3, 2004 10:12 AM

سلام دوست عزیز . وبلاگ بسیار زیبایی دارید . تبریک می گم . در وبلاگ من این روزها مطلبی با موضوع متل ها و افسانه های ایل قشقایی خواهید خواند . البته اگر قابل بدانید . منتظر شما هستم .

Posted by: مرتضی نادری دره شوری at July 3, 2004 07:32 AM

اين يک داستان واقعی است که در ارديبهشت 1359 در شهر رشت به هنگام به اصطلاح انقلاب فرهنگی اتفاق افتاد.از آن حکایتهایی که زیر گرد و غبار زمان فراموش شد ولی آن روز گرم و لعنتی را کسانی هرگز فراموش نمیکنند.

Posted by: siamak farid at July 1, 2004 02:49 AM

سلام.اين لباس نقطه چين در ادامه ی راه... اين بار به مبحثی درباره ی ((ترانه)) دست می زند.از نظرات زيبايتان خوشحال می شوم.سبز باشيد.سبزوآفتابی...

Posted by: این لباس نقطه چین at June 30, 2004 01:32 AM

بسیار عالی بود لوگوتو تو وبلاگم گذاشتم تو هم اگر خواستی آدرس منو بزار
از موسیقیات خیلی حال کردم فقط به من بگو چج.ری کی تونم بعضی ها رو دانلود کنم
مرسی

Posted by: salam at June 26, 2004 01:25 AM

جمشيد جان سلام،

البته تفاوت است بين غيبت صغری و غيبت کبری.
از برلين تا وين، هميشه به ياد دوستان. خوش باشی.

Posted by: بهشاد at June 25, 2004 09:55 PM

سلام آقاي برزگر من از سايت ماني ها ايجا آمدم.. استفاده بردم.. وقت شد يه سر بزنيد منتظر نظرات ارزنده ي شما هستم (گروه هنري ارتش دريدا)

Posted by: ali abdali at June 22, 2004 03:37 PM

وطن بايد چمدان باشد/.

Posted by: داستان‌گو at June 21, 2004 01:08 AM

وبلاگ قدیمی‌ام را بعد از مدتها دوباره می‌خواندم، آنجا زیر یکی از آخرین نوشته‌هایم (زن زیباست) نظر شما را دیدم. یادم افتاد خیلی وقت است که می‌خواهم بیایم و دستتان را بفشارم.
امشب آمدم و دستتان را فشردم..

Posted by: شب بود، ماه پشت ابر بود.. at June 21, 2004 01:01 AM

با سلام بسيار عالي بود. برقرار باشيد. محموددهقاني

Posted by: Mahmoud Dehgani at June 18, 2004 06:44 AM

سلام مطلبت خيلی جالب بود. من و دوستانم از انگلستان تصميم گرفتيم بياييم ايران با ماشين. وما داريم روزانه خبرهای سفر را به همراه عکسهایمان آپديت ميکنيم . اگر دوست داشتي به من يک سری بزن.

Posted by: Mehdi at June 17, 2004 06:12 AM

مثل پرنده درخت را فراموش ميكني چه درخت مزخرفي

Posted by: farzanehmoradi at June 14, 2004 07:16 PM

سلام ... امان از اين وطن كه بد جوري خرمان را گرفته است . راستي آنجا ديدني ها زياد دارد . مي شود لا به لاي روزها گشت ..... اوخ چه حالي مي دهد قدم زدن در پايتخت موسيقي دنيا ....

Posted by: آرش سیگارچی at June 12, 2004 06:15 PM

سلام حمشيد حان
خوشحالم باز مي نويسي. مطمئنم در هر حا باشيم مي توانيم از آن يه وطن بسازيم.
سلام فراوان به kianosh
خوش باشي همشهري!

Posted by: Ahmad Ahgary at June 6, 2004 12:18 PM

جمشيد جان
دوستی باتو غنيمتی بودکه امادر موردمن هيچ رهی به وين نمی برد.
به گمان من، ما در وطن خويش غريبان آنجايی زندگی میکنيم که قلب کسی برايمان می می لرزد.

Posted by: درياروندگان at June 5, 2004 02:26 PM

ببخشيد اين کامنت ربطي به نوشته ي شما نداره....
زلزله ي تهران: اينو بخونين و ادامه ش رُ بنويسين:
http://mehdi-he.com/2004/06/blog-post_05.html

Posted by: Mehdi HE at June 5, 2004 02:20 AM