روشنک خاموش
خبر را که خواندم، اول صدای خسته اش در گوشم پيچيد. بيماری، بی رحم پيش رفته و توانش را گرفته بود، اما تسليم نمیشد يا نمیخواست بشود و میخواست همچنان مقاومت کند. اينها مربوط به روزهايی دور بايد باشد. وگرنه، او که حالا از شر بيماری آسوده است و ديگر مقاومتی در کار نبايد باشد.
اولين بار، اسمش را روی کتابی ديدم که از مانس اشپربر ترجمه کرده بود. سالهای اول دانشکده بودم و اسم کتاب اشپربر، اگر درست يادم مانده باشد، "يک زندگی سياسی" بود. دوستی کتاب را داد تا بخوانم. پرسيدم نسبتی با پرويز داريوش دارد؟ گفت دخترش است. و من آن موقع نمیدانستم که داريوش زنده است و به اعتبار کارهای قديمیاش، حدس میزدم که در ميان ما نيست.
روزهايی گذشت تا فهميدم که پرويز داريوش زنده است و بعدتر در کانون نويسندگان با روشنک از نزديک آشنا شدم.
همان وقتها که جمع مشورتی در خانهها جلسات خودش را برپا میکرد.
صدايش را از پشت تلفن میشنيدم، همان خش و زنگ هميشه را داشت و اما خسته تر بود. آمده بود مونيخ و مانده بود. و بيماری و جمهوری اسلامی، هر دو دست به دست هم دادند که همانجا بماند و در همان دوری و غربت، کار را تمام کند.
تازه آمده بوديم وين و از معدود شمارههايی که داشتيم، يکی هم شماره روشنک داريوش بود. بعد از ماجرای آن کنفرانس کذايی در برلين، از ايران خارج شد، همراه پسرش و البته با مصيبتهای فراوان. شوهرش، خليل رستم خانی البته گرفتار شد و دربند.
دو سه باری تلفن کردم، اما کسی گوشی را برنداشت، گمان بردم که شماره اشتباه است. چند وقت بعد، دوباره زنگ زدم و اين بار گوشی را برداشت و گفت که درگير بيماریاش است و درمان و حرفهای ديگر پيش آمد.
بعد از آن، چند بار ديگر، کوتاه و مختصر تلفنی کردم به احوالپرسی. و چقدر دشوار بود و هست اين احوالپرسیها.
و بعد ديگر خبری نبود و تماسی، تا اين خبر که ديروز رسيد و خاطرهها را در هم ريخت و چيزی را در جانم فشرد که بر ما چه میرود.
در خانهاش هستيم. دست کم بايد چهل- پنجاه نفری باشيم. جلسه جمع مشورتی است. سر و صداست. بحثها بالا گرفته. سيگارها پی درپی روشن میشود و روشنک مدام پک میزند. صدايش گرفته، يا من اين طور میشنوم؟ سرفه میکند، يا من دارم حالا اين طور خيال میکنم؟
جلو بيمارستان ايرانمهريم. در سالنی در خيابان زرتشت هستيم. مراسم خاکسپاری و بزرگداشت پرويز داريوش است. روشنک نيست. آلمان است.
میگويد در مونيخ ايرانی، يا ايرانی فعال زياد نيست. برعکس قديمها و دورهی کنفدراسيون. میگويد بيشتر با سعيد ميرهادی دمخور است. يک جورهايی میگويد که تنهاست و بيماری، امانش را بريده. ولی نمیخواهد نشان دهد. میگويد ايستاده.
خيلی روزها بايد گذشته باشد که ديگر نايستاده. خيلی سالها در اين چند سال گذشته که ديگر خيلیها نايستادهاند. خيلیها. اسمشان را قطار کنم؟ نه. قطاری در کار نيست جز قطاری که دارد همهی ما را میبرد. اما بدیاش برای ما، برای بعضیها اين است که آنجا که دوست دارند، سوارش نمیشوند.
سلام جمشيد جان واقعا زندگي خيلي كثيف است
Posted by: جواد دلیری at December 21, 2003 06:25 AMسلام دلم گرفت . هميشه دلم مي گيرد تا كي ...
Posted by: khers mehrban at December 9, 2003 08:25 PMسلام به آقاي برزگر . متاسفم . گويا اين قافله را سر باز ايستادن نيست. پايدار باشيد.
Posted by: azar kiani at November 10, 2003 05:15 PMزندگي خيلي كثيف است جمشيد جان .... اين هم عاقبت آدمي كه خواست با خودش و دنيايش صادق باشد.... دلم گرفت ... ياد رستمخاني افتادم وقتي كه داستند به تبعيد مي بردندش.... باور كن ديگر اميدي نداشت كه روشنك را ببيند... ميدانست.... و همان وقت يكي كه پيش ما بود گفت : ْْانگار دارند ماشنكا رابه زندان مي برند..... كاش لااقل اين قدر زجر نكشيده بود
Posted by: عليرضا at November 4, 2003 05:59 PM:)
Posted by: yassi at November 4, 2003 01:29 PM