ابری که دست بر دريا میانداخت
آب را تا خاک
نزديکتر از دو فاصله خط میزد
زنی که خيستر از دريا میآمد
نشانههای ساحل را در هم ريخت
دستان ِ کوچکش خزری پنهان بود
و معنی پارو کشيدن قايقران را خوب میفهميد
زنی که ناگهان و خيس میآمد
آب را شمايل دريا
میبخشيد.
(از دفتر شعر "مثل پرنده درخت را فراموش میکنی")
ارادت فراوان،
از سالهاي 73و74 شعرهايت را دنبال مي كردم. فضاي ذهني ات رو برم خيلي جالبه. اولين بار توي كارگاه كذايي شعري كه سيد علي خان صالحي توي دفتر يكي از مجلات ادبي ترتيب داده بود ديدمت. سيد نيامد و كارگاه به جلسه بحث بدل شد. ريش سفيدمان تو بودي و هيوا مسيح (محمد قاسم زاده اسبق) و افشين دشتي. بحث كليشه اي فرم و محتوا مطرح بود و از اين دست حرف ها. دلم براي آنروزها تنگ مي شود اگر روزگار ابد خوبي نبود.
اگر حوصله داشتي لطفا برايم از كارهاي چاپ شده ات بگو.
Posted by: ماه می at October 7, 2003 08:53 AMجمشيد ، دوست خوب و عزيز : استعاره هاي زيبا و روح نوازي است" دست( چنگ ) انداختن ابر بر دريا و خط ( هاشور ) زدن آب تا خاك توسط باران" . زيباتر از آن هم شايد همان تشبيه ظريف، "دستان زن خيس تر از دريا به خزر" بود . در اين وادي بي سامان ذوق زدگي برخي از دوستان نوخاسته ،از نوشتن شعر گونه هايي كه درك آنها براي من كهنه انديش سخت است ، ديدن تكه هايي نغز با نكاتي پر مغز ،غنيمتي است بس مغتنم . پاينده باشي و برقرار .
Posted by: علی at October 6, 2003 12:54 PMسلام اسم دفتر شعرت خيلي قشنگه
Posted by: mehdi at October 5, 2003 08:25 AMسلام. رنگين كماني از بغلم رد شد/ با گيسوان در هم باراني/ من خاك و خيس و عطر و عطش بودم. عزت زياد!
Posted by: سيد علي ميرافضلي at October 4, 2003 02:10 PMزني كه ناگهان و هيچ وقت نمي آيد...
Posted by: نويد آقايي at October 2, 2003 09:53 PM