امروز صبح به همراه بهروز حشمت، به ايستگاه قطار وست بانهوف، در غرب وين رفتيم تا ورود کسی را خوش آمد بگوييم که بخشی از خاطرات کودکی و نوجوانی مرا شکل داده است.
اين دومين باری است که نسيم خاکسار، نويسندهی ايرانی محجوب و مهربان ساکن هلند، در مدت اقامت ما در اين شهر، به اينجا میآيد. بار نخست، دو سال پيش بود و چند ماهی از آمدنمان به اينجا نمیگذشت. ديدنش، برای ما، من و کيانوش، در آن حال و هوای غمزدهای که داشتيم به راستی لذت بخش بود و روحيه مان را کلی عوض کرد.
اما اکنون که دوباره آمده است، آشنايیها شکل ديگری گرفته و بيشتر از هم میدانيم و خواندهايم.
با اين همه، چيزی در من تغيير نکرده است. هنوز که میبينمش ياد همدان میافتم و محلهی چرمسازی و کتابخانهی کوچکم.
ياد کودکی و نوجوانی خودم میافتم که حالا احساس میکنم چه زود سپری شد و من هرگز آن گونه که بايد و شايد نزيستمشان. نه در کودکیام و نه در نوجوانیام نشانهی چندانی از حال و هوای مخصوص چنين دورهای در زندگی نمیبينم.
با اين حال، از اين دوران يادگارهايی با خود برداشتم که بعدها هميشه به شکلی به خاطرم آمدند و در خاطرهام ماندند.
اولين بار که چنين حسی پيدا کردم، مربوط به روزهايی بود که به عنوان ويراستار در مجله رشد معلم کار میکردم. سال هفتاد بود يا هفتاد و يک اگر اشتباه نکنم. مطلبی را برداشتم و چشمم به اسم نويسندهاش که افتاد، خودکار را روی ميز گذاشتم و به جايی در موزاييک های کف اتاق خيره شدم که انگار داشت کودکیهايم را نشانم میداد.
خودم را میديدم با کتاب نقابداران جوان، نوشتهی محمود حکيمی.
و چند سال گذشته بود که حالا مطلبی از او در دست من بود برای ويرايش؟ به مطلب دست نزدم و فقط چند جايی را با رسم الخط رايج مجله هماهنگ کردم.
چند سال بعد، اين حس دوباره به سراغم آمد، شديدتر و پررنگ تر. وقتی به اقتضای بودن در کانون نويسندگان، علی اشرف درويشيان را مرتب میديدم.
هرجلسه که او بود، من ناخواسته مسافر روزهای سپری شده بودم و يادهايی در من زنده میشد.
ياد بعضی نفرات روشنم میدارد.
خواندم که علی اشرف به سفری اروپايی آمده و از نروژ، اکنون به سوئد رفته است. چقدر دلم برايش تنگ است. با آن صورت نجيب و چشمهای مهربان. او چکيدهی تمام تصويری است که من از آموزگاران و دانش آموزان روستايی دارم و چيزی بيش. تصويری است از کتابخوانی و مجله خوانی من در هفت و هشت سالگی و بعد: سلول 18، از اين ولايت، آبشوران و...
و اصلا فکرش را هم نمیکردم که دو سه ماهی پس از آمدنم به اينجا، باز چهرهای را ببينم که مرا به آن روزها بازمیگرداند. نسيم خاکسار که آمد، نسيمی آمد که بوی خاک کودکی و نوجوانیام را میداد. آمد و من يک راست از وين به همدان رفتم. به آن کتابها که همه چيزم بودند و لذتی بی بديل را نصيبم میکردند.
اکنون نسيم دوباره اينجاست، يعنی من دوباره بازگشتهام به همان روزهای از دست رفته و چيزی بيش.
حضور صميمی او، حسرت روزهای رفته را کم میکند و اين شادمانی را دارد که در کنارش بنشينی، به شعرها و قصههايش گوش دهی. با او حرف بزنی، از ادبيات و سياست و کانون بگويی و در همه حال، به دستهايی بنگری که نرم و عاشقانه، بخشهايی از خاطرات تو را آفريده اند و در خاطرت ماندهاند.
سلام ! وبلاگت را ديدم و خوشحال شدم. برايت شادي و شادكامي آرزو ميكنم. نسيم خاكسار بخشي از زيباترين خاطرات همه’ هم سن و سالهاي ماست. به همسرت سلام برسان.شاد باشيد!
Posted by: Alireza Abiz at October 3, 2003 06:41 PMجمشيد عزيز نسيم خاطره هميشگي ماست . بهش سلام برسان . به كيانوش هم . به خودت هم كه مي داني
Posted by: mahin at September 29, 2003 11:09 PMاگر دلتنگي شرطه ما هم يكيش را داريم كهخيلي هم تنگه داداش.شاد باشي
Posted by: شهرام at September 28, 2003 11:39 PMخسته نباشي جمشيد جان خوش به حالت ......من هم كاش آنجا بودم .... سلام و ارادت ما را به نسيم خاكسار عزيز برسان
Posted by: عليرضا بهنام at September 27, 2003 03:56 PM:) چه خوب
Posted by: yassi at September 27, 2003 01:57 PMسلام
از آشنايي با شما خوشوقتم مرسي به من سر زدي
مطالب وبلاگت رو خوندم
خسته نباشي
جمشيد عزيز سلام
از قول من کيانوش را ببوس و نسيم مهربان را که خيلی دلم براش تنگ شده.
مطمئنم که روزهای فراموش نشدنی با نسيم خواهيد داشت.
عباس معروفی
سلام باز هم سلام
یوسف گفت که ایمیلم قابل خواندن نبوده.ببخشید.
با خواندن این یادداشت نسیمی ازکودکی درفضای ذهن من هم وزید ویاد چرمسازی و میر چلی سیتی افتادم واین نوستالژی وقتی قوت گرفت که یادم افتاد پدر ومادرم ماه ها پیش وطن را فروخته و به این جا آمده اند ....یاد قدیم ودوستی های قدیم به خیر.