صاحب سيبستان مطلبی نوشته است دربارهی شعر و تن ورزی، که در حقيقت پاسخی است به نوشتهی نويسندهی کتابچه دربارهی شعرهای افشين دشتی و آخرين کتاب او به نام "ميم".
راستش، از آنجا که با نگاه و حرفهای کاتب کتابچه موافق بودم، ضرورتی برای پرداختن به مقولهای که طرح کرده بود، نمیديدم، اما نگاه مهدی سيبستانی، حرفهای ديگری را پيش میکشد که به اشارت، آن طور که اقتضای اين عرصه است به آن میپردازم.
دست کم بخشی از نوشتهی صاحب سيبستان، برای من نمونهی روشنی از سوءتفاهم است. او تن ورزی در شعر، يا پرداختن به جسميت و يا به قول خودش تنانگی را چنان دريافته که پيش از اين دريافته شده بود.
به زبان خودش،"اگر شعرهای همخوابگی و همخوابه طلبی و توصيف اندام های جنسی مراد باشد زيباتر از نظامی و صريح تر از سنايی و رکيک تر از سوزنی و شيرين تر از سعدی و بانمک تر از عبيد و جسورانه تر از سيمين و رندانه تر از حافظ و مبتذل تر از شاعران قجر کسی در اين مايه ها سخن نگفته است و هيچ تنابنده ای در ملک زبان فارسی را نرسد که بی دانشی در خوانش اين سنت مدعای افزودن بر آن داشته باشد."
اما او خود بهتر بايد دريافته باشد که نه آن شعری که نگارندهی کتابچه به آن پرداخته ونه حرفی که در آن نوشتار آمده، هيچ يک دنبال اين بحث نبودهاند و اساسا تعريف و نگاهی که به تن شده و بحثی که در افتاده، چيز ديگری است. اگر وی از فروغ در اين باب ياد میکند، دست کم بايد به ياد داشته باشد شعرهای مشترک فروغ و يدالله رويايی در اين زمينه را و خود شعرهای رويايی را.
میدانم که گفته است اگر. اما در اين بحث اصلا چه جای طرح اين اگر است؟ بين آن شعرها و الفيه شلفيهها و هجويات و رکيک گويی، چه اشتراکی میتوان يافت با سخن گفتن از تن، به عنوان واقعيتی موجود که در رابطهای عاشقانه، زبان مکالمه است؟
سخن تنها بر سر فرديت هم نيست. بر سر آن است که عشق هم، در هبوطی خجسته، از آسمان به زمين آيد. قدسيت خود واگذارد و در تن عيان و آشکار شود. اين نه همخوابگی طلبی است و نه اروتيسم صرف که تنه به پورنوگرافی زند.
اما در ساحت شعر فارسی، اين رويکرد نه تنها بسط تجربهی فروغ است و نه بازی کلامی و تصويرسازی کليشهای.
تعجبم از نويسندهی سيبستان آن وقت بيشتر میشود که زير همين مطلب، شعری از او میخوانيم. و اين يعنی، او میداند که چه فاصلهای است بين دنيای شعر کلاسيک و شعر نو.
ترسم اين است که مهدی جامی، برای چنين بحثی، چنان در سلوک آکادمی گری رايج در ايران فرورفته باشد که جز بر آنچه که در گذشته روی داده،، نمیتواند و يا نمیخواهد چشم بگشايد. گويی از آنچه که در جريان است و اثری از امروز خود ما و نشانی از فردا دارد، حظی نمیبرد که به راحتی، دربارهی کتاب شعری که اصلا نديده است، آن چنان راحت قضاوت میکند و درجه سوم میخواندش.
او که در دادن حکم اين چنين بیپروا پيش رفته است، ای کاش پروای خواندن اين شعرها، و نگريستن از پنجرهای را داشت که شاعرش از آن به جهان نگريسته و لحظهای درنگ میکرد که اين احتمال هم وجود دارد که جز وی، ديگرانی نيز خوانده باشند آنچه را که او خوانده و از آن ياد کرده است و اتفاقا به همين دليل، وبه خاطر آنکه همچون آنچه که خوانده نمیانديشد و جهان و زندگی اش سراسر با آنچه که سعدی و حافظ و سوزنی و نظامی وسوزنی وعبيد گفتهاند، فرق دارد، در جست و جوی راه و زبان و بيانی تازه است و به جای پيمودن راه طی شده، مسافر راه های ناهموار شده است.
شعرهای افشين دشتی، نه به اعتبار اينکه شاعرش را میشناسم، بلکه به اعتبار خود شعرها، نشان میدهند که شاعرش تا چه حد به زبان فارسی آشناست و به آن میانديشد.
جمشيد عزيز،
گمانم آن است که در اينجا دو نگاه وجود دارد يکی آنکه تاريخ ما را نفی می کند و بسا که نمی شناسد و نگاهی که همه وجود ما را به تاريخ گذشته مان در پيوند می بيند. من در شعر افشين نشانه ای از آشنايی با تاريخ مان نديدم نه در زبان و نه در بيان. اما قضاوت من بر اساس همان نقليات مهدی بود و هست نه فراتر. اگر ايشان شعری دارد که از آنچه مهدی آورده متفاوت است طبعا خارج از قضاوت من قرار خواهد داشت. اين بحث و مشتقات آن از جمله شعر مدرن فارسی سر دراز دارد چه در نکات زبانی که گاه به مهمل گويی ميل می کند و گاه از مايه تاريخی و انسانی کم می آورد و گاه هم ديد محدودی را نشان می دهد که خام است و راه نرفته و گويا که قرار نيست هيچ وقت هم برود.
درست بگويم من شعر مدرن را بدون برآمدنش از سنت ادبی ياوه می دانم. و همين هم يک دليل عمده افت شعر امروز است. اگر مدرن فروغ باشد که هست هر تجربه زبانی-بيانی ديگری هم با همان معيار سنجيدنی است.
باقی سخن بماند برای سيبستان اگر مجالی بود.
دوستار،
مهدی