August 17, 2003

روزهايی برای ايرج و آيدين

جمعه و شنبه، که روز تعطيل بودند را به تمامی وقف عباس معروفی کرديم من و کيانوش. مهدی و ماهمنير برايمان "فريدون سه پسر داشت" را آورده بودند و خود عباس عزيز، پيش از اين، در پراگ که بوديم، "سمفونی مردگان"اش را که اينجا همراه خود نداشتيم، مرحمت کرده بود.
برای بار چندم سمفونی مردگان را خواندم و بعد، فريدون سه پسر داشت را. کاری که به لحاظ تصوير کردن روزهايی که گذشته و می گذرانيم و تمام نشده ‌اند، سخت درخور توجه است.
راستش، معروفی در اين کارش ريسک بزرگی کرده و بر بندی باريک راه رفته است: نوشتن درباره‌ی حوادثی واقعی، با نام و نشان‌هايی واقعی، يعنی نوشتن درباره‌ی آنچه که ذهن پيشاپيش درباره‌ی نوشته می‌داند. در اينجا، نويسنده نه تنها بايد از گمان خواننده فراتر رفته باشد، بلکه بايد با حافظه‌ی او نيز درافتد و داوری‌ها و ارزش‌گذاری‌هايی را به چالش کشد که در زندگی روزانه‌اش با آنها گلاويز است.
راستش در ادبيات معاصر، کمتر نويسنده‌ای خطری اين چنين می‌کند که در متن اتفاق، اتفاق را بنويسد، يا به قول سپانلو، واقعيت را بازآفريند. بازآفرينی واقعيت، درست وقتی که واقعيتی جاری است، همان ريسکی است که نمونه‌هايی اندک در رمان امروز ايران دارد.

از اين رو، فريدون سه پسر داشت، در راهی کم رهرو گام زده است. رمانی است درگير، که خواننده ‌اش را درگير اين سوال گويی برای ما بی‌پاسخ می‌کند که :"چرا به اين روز افتاديم؟" اما شايد نبود سنتی ديرينه در اينگونه از روايت، يا دلايلی ديگر، در همين نقطه‌ی قوت، نطفه‌ی نقطه ضعفی را هم کاشته باشد. درگير بودن در متن ماجرا، وقتی که خودت يک طرف درگيری‌ها هستی، گاهی ردی از حضوری فراتر از روايتی که قرار است در خود کامل باشد و بر پای خود بايستد را آشکار می‌کند. حتی اگر شده در امضای پايان باشد:"دورن، محله‌ی غم انگيز"
برای همين است که فکر می‌کنم، اگر معروفی، "فريدون سه پسر داشت" را امروز و در شرايط امروزش می‌نوشت، يعنی وقتی که می‌نوشت دورن، توضيحش نمی‌داد که چه روزها و لحظات غمباری را آنجا سرکرده، آن وقت، نتيجه‌ی کار چه اندازه می‌توانست با آنچه که هست متفاوت باشد.
يعنی باز هم می‌شد در سطور سفيد رمان، همان بغض نفس گير را ديد؟ همان حسی که بايد با اين سطور سياه شده، با برخی چيزها و برخی کسان تسويه حساب کرد؟
اين را برای اين می‌پرسم که کمتر چنين رمانی، درگير با زندگی و خيال‌ها و کابوس‌های روزانه‌مان داريم و درست به همين دليل، کمتر مجال طرح پرسشی از اين دست فراچنگ آمده است. وگرنه، فريدون سه پسر داشت، به اعتبار همين شهامت و آيينه واريش، اجر و مزد خود گرفته است. گيرم مثلا، پايانش و بويژه پاره‌ی "ما" مرا نگرفته باشد يا من آن را درنيافته باشم. گيرم، برخی اغراق‌ها، مثل فريدون دوم، و حضورش در ترکيه، تنها رنگی ساده از نوعی نمادپردازی باشد که به گمانم، کار رمان، بی‌آن، چه بسا روان‌تر پيش می‌رفت و کار کليتی منسجم‌تر می‌يافت. اما اين همه، دليلی می‌شود که ننويسم از نثر معروفی و ديالوگ‌های درخشانش؟ يا ننويسم که آن ايرج غايب، گرچه چهره‌ای مثالی پيدا کرده و به الگويی آرمانی در ذهن و خيال بيشتر می‌ماند تا برادری در کنارمان، اما برای ما دست‌يافتنی است و هرکداممان در خود، و در کنار خود ايرجی داشته‌ايم که حضورش و يا يادش، بيداری وجدان ماست؟ نگاهبان ماست از خود و ديگری؟ چشم سومی است برای ديدن و زبانی برای راستی در همهمه‌ی دروغ‌ها و نيرنگ‌ها؟
سمفونی مردگان را که خوانده بودم ودوستش داشتم. فريدون سه پسر داشت را هم خواندم و حالا دوستش دارم، عباس معروفی را هم. اما نامه‌ی آخر کتاب را دوست ندارم.

Posted by dariushm at August 17, 2003 06:52 PM
Comments