بر ساحل
به تاريکی نشستی
راهِ دريا
گمانم از تو گذشته بود
اما خزر به ما نرسيد
چند فاصله باقی بود
و مهلت
در حوالیِ ديگری معنا نمیشد
شب از پرنده خالی نماند
از ستاره
از دريا
فانوس و قايق ما را به خود خواند
و بر کرانهی دريا خطی کشيد
تا صبح ِ روزِ بعد
همسايگان
در چشم انداز به افق سلامی دوباره کنند
با اين همه
چگونه از شب نگذشتيم
چند فرصت، مگر چند فرصت تا خزر راه باقی بود؟
news
Posted by: news- at August 19, 2004 11:59 AMجمشيد عزيز...شعر زيبايي بود. پايا باشي.
Posted by: azade at September 26, 2003 09:22 PMمن که تو را فراموش نمي کنم آخه!
Posted by: معروفي at September 18, 2003 12:26 AMسلام.
گزارش
چهارمين نشست پاتوق نويسندگان نسل پنجم
به روايت سپينود .
راستش من گزارش نويس نيستم و نمي دانم چطور شد كه در جلسه چهارم پاتوق 78 شدم منشي جلسه!! لابد به اعتبار دفتر بزرگ و خودكاري كه جلوم گذاشته بودم تا چيزي يادبگيرم. بگذريم اينها هم همه...... بقيه گزارش
..........
سلا م ما كه با دوستان خيلي يادت مي كنيم
Posted by: مجتبي at September 16, 2003 01:35 PMقلمت روان. دلت شاد. جانت سلامت.
منتظر وانت شير و شكر هستم.
با شعرت حال كردم...
Posted by: shahram at September 15, 2003 06:44 PMسلام كاش خندهايت رادوباره ميديديم. تلخ ها رااز همين دور ميبينم محمداقازاده
Posted by: aghazadeh at September 15, 2003 09:22 AMسلام جمشيد جان....من در تعطيلات بودم.حالا برگشته ام.
Posted by: فرين at September 14, 2003 03:29 PMسلام.
و خزر را خواهي ديد
از خزر گذر خواهي کرد
رضا
سلام جناب آقاي برزگر
سايتتان بسيارعالي بود ، قرار بود آخرين اثر من توسط دوستي به دستتان برسد ، كه گمان نمي كنم ارسال شده باشد ، بامن تماس بگيريد تا تقديم كنم .
با سپاس
شاكر
قشنگ بود. خسته نباشيد.
Posted by: آزاده سپهری at September 12, 2003 06:26 PMنفست گرم جمشيد ... نفست گرم ...
Posted by: کيوان at September 12, 2003 08:35 AM