گفت: نه
از پنجره به افقی چشم انداخت که چيزی نبود جز تپهای سبز که درختهاش پيدا نبود و انگار با ماژيکی سبز، خطی پهن آنجا کشيده بودند.
همان طور نگاه میکرد تا آتش سيگار دستش را سوزاند.
برگشت بگويد آره، اما فقط صدای بسته شدن در را شنيد.
دوباره چشمش برگشت به سمت همان افق و ديد نه درختی میبيند و نه تپهای.