امشب، با نغمهای از باخ صبح میشود. پيانويی که چنين مینوازد و خيال را بر میانگيزد.
هميشه موسيقی مرا به دورها برده است. به همين خاطر بوده لابد که هميشه، در سکوت محض، فقط توانستهام گوش بسپارم به آوايی که میآيد از دور و هم به دور میبردم. وقتی به کار ديگری مشغولم، اما چنين نيست و اين صدا ديگر آن صدا نيست. راستش موسيقی همهی مرا میخواهد يا من برای پيمودن تمام فراز و فرودش، بايد تمام شده باشم از همه چيز ديگر و همه چيز ديگر تمام شده باشد در من، تا خيال پر گشايد.
آری درست است اين قول: آنجا که سخن درمی ماند، موسيقی آغاز میشود
سلام من را از شهر زيباي همدان بپذير.
آرزوي موفقيت برايتان دارم.
چاپ دوم كتاب
دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد
نوشته شهرام رحيميان
در ايران مجوز چاپ نگرفت
گاهي آواى يك موسيقى غمگين دل سربزيرم را هوايى مى كند ...
Posted by: Hamid at July 30, 2003 05:37 PMهمسايه جان
اصفهاني ها دست خالي به منزل مباركي كسي نمي روند . حالا من چه كنم با اين روي سياه؟
يك لبخند و يك دل پر از دوستي به رسم پيشكش دم دست است.
اگر پذيرفتي كه خانهُ دل را چراغاني كرده اي.
چراغ دلت روشن بادا!
با مهر
همسايه ات
جمشيد عزيز چرا اين قدر كم مي نويسي؟!
Posted by: khabgard at July 30, 2003 08:23 AM