July 28, 2003

از راه رسيده ام و سلام می گويم

خب به لطف صاحب ارض ملکوت و وساطت قمر فلک ملکوت و پيشنهاد کاتب کتابچه، نکته از بلاگ اسپات و بلاگ اسکای به حلقه‌ی ملکوتيان کوچيد و در اين کوچ، البته با زنی به طعم خاک همراه است.

اينکه چطور شد اين سفر اتفاق افتاد، خودش حکايتی دارد که از سفر ديگری شروع می‌شود. سفری به دوستی و کشف دنيای پنهان مانده‌ای که اگر چه حسرت روزهای رفته را در خود داشت، اما اميدها هم داشت و شادمانی‌ها.

خاصه آنکه به اين جمع سه مهربان ديگر پيوستند تا به راستی، يا دست کم برای من و کيانوش، حضور خلوت انس شکل گيرد. چقدر اين دوسه روز از اين دو سالی که گذرانده بودم، متفاوت بود و به من نزديک. بی دريغ سياهی شب را به روشنايی صبح پيوند دادن و همه اش گفتن و خواندن و لذت مکالمه را با ديگری تقسيم کردن.

پنج شنبه صبح راهی شديم به خانه‌ی ماهمنير و مهدی. چهار دوست ديگر هم که بوی تازه‌ی ايران می‌دادند، بودند و اينها همه را حضور عباس و اکرم و مينا، رنگ و بويی ديگر داد؛ طوری که اصلا نفهميدم چطور روزها و شبها گذشتند و باز دوباره در قطار نشسته بوديم و داشتيم برمی‌گشتيم.

بار اولم بود که به پراگ و چک می رفتم. سرزمينی که همانقدر که کوندرا و کافکا را به يادم می‌آورد، يادآور مفهومی است امروز رنگ و رو باخته که البته هنوز آثار و نمودهايش را می‌توان ديد: اروپای شرقی. گيرم در اين ميان، چک به دلايل و نشانه‌هايی دورترين نسبت را به اين مفهوم داشت در ميان همه آن کشورهايی که حالا بی صبرانه برای پيوستن به اتحاديه اروپا، به مفهومی ديگر به نام اروپای غربی بی تابی و ثانيه شماری می‌کنند.

راستش، در اين دوسالی که اينجا بوده ام، بارها و بسيار از اهالی اروپای شرقی، مثل بلغارها، يا رومانيايی‌ها و اوکراينی‌ها بد روزهای رفته را شنيده‌ام. گلايه‌هايی تلخ، اما آشنا از فقر و ستم و خفقان. نشانه و معلول فقدان آزادی حتی در خصوصی‌ترين لحظه‌ها و حوزه‌ها.
اينها بر اشتياقم برای ديدن شهری که بهارش، اصلا برای خواندن ترانه و شکفتن غنچه‌ی آزادی معروف است، افزوده بود. حالا اگرچه، ساليانی است که ديگر از کمونيسم و برادر بزرگ­تر خبری نيست، اما نمی‌دانم اين غنچه چقدر شکفته و آن ترانه چقدر خوانده شده، اما می‌شد فهميد که اوضاع هرچه باشد، بايد از آن زمستانی که بهار را می کشت، بهتر باشد. گيرم، فقر هست و بسيار بازمانده‌ها از آنچه که چهل پنجاه سالی، همچون بختکی بر سر مردمان اين ديار آوار بوده است. و تازه، به گمانم، اوضاع چک از مثلا بلغارستان و رومانی و ... بهتر بايد باشد.

اما جدا از اينها، پراگ شهر قشنگی است. برای من قشنگی‌اش بيشتر در اين بود که شهر بر تپه‌هايی ینا شده و پر است از فراز و فرود و رودی که تقريبا از نيمه‌ی شهر می‌گذرد. وين اين طور نيست. جز در نيمه‌ی غربی اش. شهر کم و بيش مسطح است و دانوب، نه از نيمه‌ی شهر، که از قسمت نوساز شرقی می گذرد. جز اين، بسيار چيزها شبيه هم بودند. ساختمان‌هايی با معماری باروک و سر سبزی بی دريغی که همه چيز را در خود گرفته است.

و باز جدا از اينها، پراگ حالا برايم معنای ديگری هم دارد. ماهمنير و مهدی و نيما و فرين و مريم و کيوان آنجا هستند. بخشی از خاطرات من و دوستی‌هايم. خانه‌ای در پراگ اکنون يعنی تا خود صبح نشستن و گپ زدن و بحث کردن و پياده روهای اين شهر حالا برايم يعنی با عباس گام زدن و از ادبيات شنيدن، با اکرم قدم زدن و از نقاشی شنيدن.
خب، پراگ يک سوغات هم داشت: ملکوت

Posted by Jamshid at July 28, 2003 02:46 PM
Comments

براگ به اندازه یک تنهایی، بی کیانوش و تو، خالی است....

Posted by: مهدی at July 29, 2003 09:26 PM

خبری داغ و سياه؛

چاپ دوم كتاب

دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد

نوشته شهرام رحيميان

در ايران مجوز چاپ نگرفت

Posted by: youssef at July 29, 2003 09:26 PM

ما متشکريم و ممنون و خوشحال و کلي حرفهاي خوب ديگر ...(آرام شده ام جمشيد و اميدوارم کمتر دوستان خوبي مانند تو را غمگين کنم ...)

Posted by: کيوان at July 29, 2003 02:49 PM

جمشيد عزيز:
ديدار شما و كيانوش به ما انرژي بخشيد و ياد "ايران " را برايمان زنده كرد.پيوستن به حلقه ملكوت را به شما تبريك مي گويم. از اين پس در پراگ چند خانه براي گپ زدن و بحث كردن تا صبح ، داريد.

Posted by: فرين at July 29, 2003 12:25 PM

جمشيد عزيز،
خوشحالم که تو هم به حلقه ملکوت پيوستی و همسرت کيانوش. هميشه در حسرت رفيق بوديم و جمعی همدل. در اين لندن هم سالها بی رفيق بودم تا سر و کله مهدی در پاريس پيدا شد و رفتی و آمدی به لندن. تا داريوش بيايد رفيق ديگری نداشتم در اين شهر . حال از برکت حضور و تلاش و صفای او جمعمان با دوستان جمع است گرچه يکی در برلين است و يکی در وين و ديگری در پراگ. نوشته های هر روزه ما را با هم در گفتگويی دايمی قرار می دهد. و چيزی از گفتگو بهتر نيست و نوشتن مگر ديدار. اميد که هر از چندی ديدار هم ميسر شود و گوشه ای بتوانيم جمع آييم. پراگ هم که برای من هميشه خاطره انگيز است و حالا با حضور ماه و مهدی و جمعی از دوستان تاجيکم شهر برگزيده من شده است. راستی که بهترين شهر آن است که در آن دوستی و ياری و دلبری داشته باشی. حق با مولانا ست.

با درود
دوستار
مهدی

Posted by: مهدی سيبستانی at July 29, 2003 01:37 AM

سلام
خانه نو مبارك.

Posted by: ادريس يحيي at July 28, 2003 10:30 PM

خوش حالم از خوشي تو.وشاد كه پسر را ديدي.راستي آيا سرژيك هم آن جا بود؟ حتما...

Posted by: aknoon at July 28, 2003 06:29 PM

ياد باد آن روزگاران ياد باد!
دوست ديرين نو آشنا، سرخوشي همنشيني با شما دو، هنوز باقي است، گرچه اتاقتان خالي مانده.
از آمدنتان، مهرتان، شيريني‌تان، نوشته هاتان و حوصله اي که در شنيدن به خرج داديد، سپاسگزار.
شما هواي ايران و همکاري و روزنامه و فارسي نويسي و انتخاب را در خانه منتشر کرديد. اعتصاب غذا نيز انتخاب زيبايي بود. هرچند من نمي دانم که ارزشمندتر از جان انسان چيست؟ شايد آزادي.

Posted by: ماهمنير at July 28, 2003 05:19 PM

ياد باد آن روزگاران ياد باد!
دوست ديرين نو آشنا، سرخوشي همنشيني با شما دو، هنوز باقي است، گرچه اتاقتان خالي مانده.
از آمدنتان، مهرتان، شيريني‌تان، نوشته هاتان و حوصله اي که در شنيدن به خرج داديد، سپاسگزار.
شما هواي ايران و همکاري و روزنامه و فارسي نويسي و انتخاب را در خانه منتشر کرديد. اعتصاب غذا انتخاب زيبايي بود. هرچند من نمي دانم که ارزشمندتر از جان انسان چيست؟ شايد آزادي.

Posted by: ماهمنير at July 28, 2003 05:17 PM