هفته ای است که هيچ ننوشته ام جز همان روزانه ها که شرح و نگاهی اند به اخبار هميشه تلخی که از ايران می رسد و اگر بخواهيد می توانيد اينجا، اينجا و اينجا آنها را بيابيد و بخوانيد
اما جز اين، هيچ ننوشته ام سطری و خطی به دلتنگی حتی. يعنی دلم تنگ تر از آن بود که حتی خيال و مجال خلوتی اندک و متنی کوتاه را آرزو کند
ذهن و زبانم پر از غوغا بود در همين خاموشی کلمات و رغبتی به گفتن نه و غبطه ای به سکوت نه
چيزی مثل بيداری تازه ای در خوابی کهنه؛ يا خفتن بر بستر بيداری. ديدن و شنيدن و لمس کردنی بی حس و توان پاسخ و واکنشی. مثل دويدن دونده ای با اندامی کرخت يا خواندن آوازی با گلوی سکوت
چيزی مثل همه اينها و نه. در زوايای شعری پناه گرفتن و در دقايق حرفی فرو رفتن تا نااميدی يکسره نبلعدت و خشم به تمامی از خود نربايدت. آويختن تابلويی کج و معوج به اسم خنده بر لبان مغموم و ريختن آوار پلک ها بر نمناکی دو چشم
چيزی مثل همه اينها و نه. زيستی دو پاره. دويدن در آفتاب واقعيتی جاری و غنودن به سايه ای از حقيقتی ساکن
همه اينها و هيچ کدام، منم
اصلا بگذاريد شعری را برایتان بنويسم از راينر ماريا ريلکه، که اين روزها مدام خوانده ام آن را و گمان برده ام اگر اسمش به فارسی، لحظه احتضار باشد، گوياتر خواهد بود
کسی اکنون در جايی از جهان می گريد
بی دليل در جهان می گريد
برای من می گريد
کسی اکنون در جايی از شب می خندد
بی دليل در شب می خندد
به من پوزخند می زند
کسی اکنون در جايی از جهان می رود
بی دليل در جهان می رود
از من می رود
کسی اکنون در جايی از جهان می ميرد
بی دليل در جهان می ميرد
به من می نگرد
بابا تو کلی استادی! چقدر زود ياد گرفتی؟!
Posted by: داريوش at July 28, 2003 10:21 AM