کافهی اول
جهنم در ميان ِ کافه باقی بود. و حسرت بين ِ دست و استکان و لب، مسير ِ ثابتی را پرسه میزد. به طعم ِ تلخی و سيگار ِ روشن، گلو آواز ِِ خاموش ِ خودش را زمزمه میکرد. کسی آن سوی ِ من از چهره اش در آينه لبخند میخواست و گاهی چشم ِ خود را در مسير ِ انتظارش به ميز ِ ديگری میبرد و تا در امتدادش را نگه میکرد: جهنم در خيابان راه میرفت.
از شعرهای کافه نشينی،در دفتر" مثل پرنده، درخت را فراموش میکنی"
تو که خيلی ماده خام تقلب داری. حداقل تقلبهايت را تازه کن. اين صفحه دارد میپژمرد.
Posted by: مسيحا at December 25, 2003 3:46 PMداداش منم دلتنگ توام.برگشتي وين يا نه؟
Posted by: shahram at December 24, 2003 8:34 AMكجايي تو جمشيد؟
به خدا شرمنده مي كني ... آخه اين چه وضعيه ... من كه انتظار نداشتم مطلب جديد ببينم . اينشالاه كه موقعيتي بشه جبران كنيم .
Posted by: پيمان at December 20, 2003 12:06 AMبه به چشم ما روشن.... رسيدن به خير.
Posted by: فرين at December 19, 2003 5:43 PMشعرهايت در كتاب شعر روشنك خواندم . كارت درست است اي پسر زبان !
Posted by: ياشار احد صارمي at December 19, 2003 9:41 AMچه قدر شعرهاي گزيده ات دلنشينند.
Posted by: mahmonir at December 19, 2003 6:40 AMجمشيد جان! خودت را ضرب زدی! بالاخره چيزی نوشتی، حتی در حدِ رونويسی! دق کرديم بس که ديديم اين صفحه آپديت نمیشود!
آخر پدر جان!
اين چه روزگاری است برای ما و خودت درست کردی؟ کمی دست از اين خود لينکيدن بردار!
Posted by: داريوش at December 18, 2003 12:42 AM