December 17, 2003

کافه نشينی

کافه‌ی اول

جهنم در ميان ِ کافه باقی بود. و حسرت بين ِ دست و استکان و لب، مسير ِ ثابتی را پرسه می‌زد. به طعم ِ تلخی و سيگار ِ روشن، گلو آواز ِِ خاموش ِ خودش را زمزمه می‌کرد. کسی آن سوی ِ من از چهره ‌اش در آينه لبخند می‌خواست و گاهی چشم ِ خود را در مسير ِ انتظارش به ميز ِ ديگری می‌برد و تا در امتدادش را نگه می‌کرد: جهنم در خيابان راه می‌رفت.

از شعرهای کافه نشينی،در دفتر" مثل پرنده، درخت را فراموش می‌کنی"

Posted by Jamshid at December 17, 2003 8:00 PM
Comments

تو که خيلی ماده خام تقلب داری. حداقل تقلب‌هايت را تازه کن. اين صفحه دارد می‌پژمرد.

Posted by: مسيحا at December 25, 2003 3:46 PM

داداش منم دلتنگ توام.برگشتي وين يا نه؟

Posted by: shahram at December 24, 2003 8:34 AM

كجايي تو جمشيد؟

Posted by: mahin khadivi at December 21, 2003 12:12 AM

به خدا شرمنده مي كني ... آخه اين چه وضعيه ... من كه انتظار نداشتم مطلب جديد ببينم . اينشالاه كه موقعيتي بشه جبران كنيم .

Posted by: پيمان at December 20, 2003 12:06 AM

به به چشم ما روشن.... رسيدن به خير.

Posted by: فرين at December 19, 2003 5:43 PM

شعرهايت در كتاب شعر روشنك خواندم . كارت درست است اي پسر زبان !

Posted by: ياشار احد صارمي at December 19, 2003 9:41 AM

چه قدر شعرهاي گزيده ات دلنشينند.

Posted by: mahmonir at December 19, 2003 6:40 AM

جمشيد جان! خودت را ضرب زدی! بالاخره چيزی نوشتی، حتی در حدِ رونويسی! دق کرديم بس که ديديم اين صفحه آپديت نمی‌شود!

آخر پدر جان!

اين چه روزگاری است برای ما و خودت درست کردی؟ کمی دست از اين خود لينکيدن بردار!

Posted by: داريوش at December 18, 2003 12:42 AM